
20 Fingers
بیست انگشت
کارگردان : مانیا اکبری
لینک IMDb :
http://www.imdb.com/title/tt0424757
امتیاز : *** از ****
در سال های اخیر فیلم های زیادی درباره ی معضلات و محدودیت های زنان ساخته شده. در این میان شخصا فیلم استادانه و خلاق ((ده)) کیارستمی را به آثار تهمیه میلانی، رخشان بنی اعتماد، منیژه حکمت، سمیرا مخملباف و بقیه ی فیلمسازان حامی حقوق زنان ترجیح می دهم. ((ده)) داستان زنی طلاق گرفته بود که با پسر ده ساله اش مشکل داشت و در اپیزودهای متفاوت در پرایدش با زنان قشرهای مختلف گفت و گوهایی داشت. ستاره ی این فیلم، مانیا اکبری، اولین فیلم بلندش را با نام ((بیست انگشت)) ساخته. ((بیست انگشت)) مانند ((ده)) با دوربین دیجیتالی فیلمبرداری شده و ساختاری اپیزودیک دارد. در تمام اپیزودها مانیا اکبری و بیژن دانشمند (بازیگر فیلم مونیخ اسپیلبرگ) نقش زن و شوهرهای مختلفی را بازی می کنند که دچار مشکل هستند. فیلم از نظر کیفیت و تاثیرگذاری در حد و اندازه های ((ده)) نیست، اما بعنوان اولین تجربه فیلمسازی اکبری اثر خوبی از آب درآمده.
در جامعه ای وقتی زنان محدود شوند، کل آن جامعه محدود می شود.
اگر اعتقادات و فرهنگ معاصر ایرانی را می پسندید، یعنی خانواده را بعنوان نهاد قدرتمند و با نفوذ تصمیم گیری برای آینده ی اعضای خانواده قبول دارید، دستورات بنیادین اسلام را می پذیرید، شئونات و حرمت ها را حفظ می کنید، سنت های ازدواج را رعایت می کنید و به قدیس بچه داری اعتقاد دارید، آنوقت زندگی آرام و کم دردسر تری خواهید داشت. اما مانیا ((بیست انگشت)) از محدودیت هایی که برایش وضع شده ناراضی است و می خواهد داد بزند. از سوء زن ظن ها خسته شده، حسودی کردن های شوهرش اعصابش را داغان کرده و می خواهد بی پروا باشد. او حتی در جایی به علاقه اش به همنجس بازی و خوابیدن با زنان دیگر اعتراف می کند.
عنوان ((بیست انگشت)) از دیالوگ فیلم گرفته شده: ((یه چیز بامزه بگم. باشگاه بودم، تو سونا. یه دختری داشت تعریف می کرد، دو سه تا از این خانوما بودن که اوضاعشون درست نیست. تعریف می کرد مادربزرگم گفته اگه تو، یعنی هر زنی، به اندازه ی انگشتای دست و پاش با مردای مختلف رابطه داشته باشه، یعنی ۲۰ نفر، ۲۰ تا انگشت، تا اون به عدد ۲۰ نرسیده خانوم فاحشه نشده، بالای عدد ۲۰ دیگه می شه جزو فاحشه ها. بامزس، نیست؟... من همونجا فکر کردم خیلیه ۲۰ تا.))
حالا بنظر شما مانیا ((بیست انگشت)) چه جایگاهی در جامعه ی ما دارد؟ اصلا خود شما با او همذات پنداری می کنید یا به افراط گری و احیانا غرب زدگی متهمش می کنید؟ مظلومیت زن فیلم یک واقعیت اجتماعی است یا تنها تخیل نادرست فیلمساز است؟
پاسخ شما به سوالات فوق برمی گردد به نظر شخصی تان نسبت به جامعه ی امروز ایران.
در ابتدای فیلم مانیا اکبری روی تاب نشسته، اولین نقطه عطف زندگی اش (سن بلوغ) را به یاد می آورد. ((مانیا، بسه دیگه بازی. هوا سرده، بیا تو. سرما می خوری. بابا برات سیب پوست کنده. دیگه بزرگ شدی.))
اپیزود اول- مانیا و نامزدش بیژن در خودرویی به سویی می روند. مانیا خاطرات دوران کودکی و همبازی اش محمود را تعریف می کند.
بیژن در تاریکی مطلق خودرو را خاموش می کند. می خواهد اطمینان حاصل کند نامزدش باکره است.
مانیا: بیژن... دیوونه ی روانی. حالا جواب مامانمو چی بدم؟ بیژن؟
بیژن: بگو پریود شدم.
مانیا: دیوونه. مامان من می دونه زمان پریودمو. می فهمه. برای چی این کارو کردی؟
بیژن: باید می فهمیدم.
مانیا: می تونستیم بریم دکتر برگه بگیریم.
بیژن: بایست برای خودم می فهمیدم. می فهمی؟
تنها لوکیشن اپیزود داخل خودرو است. راننده و مسافر درحالیکه با یکدیگر صحبت می کنند به مقصدی می روند. آدم یاد فیلم های کیارستمی می افتد که از خودرو بعنوان عالم صغیر یک جامعه (فضایی که ریزترین جزئیات کوچکترین نمادهای زندگی، چشم انداز برخوردهای انسانی هستند) استفاده می کند.
گفت و گوها طبیعی و تصادفی بنظر می رسند و بعید است فیلمنامه ای در کار باشد. مثلا وقتی وسط راه سگسانی چند متری خودرو دیده می شود، مانیا و بیژن سر اینکه سگ است یا شغال بحث می کنند.
اهمیت باکره بودن زنان هنگام ازدواج موضوع اپیزود است. این مسئله در فرهنگ برخی کشورها و آئین های دینی رواج دارد و نگاه سینما به آن معمولا نمادین است. از ((چشمه باکره)) اینگمار برگمان گرفته تا همین ((بیست انگشت)). البته رفتار بیژن ناخواسته اغراق آمیز شده و با فضای رئالیستی فیلم نمی خواند.
اپیزود دوم- زن و شوهر در تله کابین هستند. شوهر از اینکه زنش در مهمانی با مرد غیر خودش رقصیده ناراحت است.
شوهر: یه چیزی یه ذره قلقلکم داد.
زن: چی قلقلکت داد؟
شوهر: رقص شما با آقای ناصر خان.
زن: (با خنده) فهمیدم... ناراحت شدی؟
شوهر: هم ناراحت هم نه... یه قسمتیم دوست داره آزادیو همیشه وانمود کنه و آزادیو خودم داشته باشم که اگه خواستم چنین کاری کنم برام راحت باشه... یه قسمتیم می بینه ناراحت می شه.
بهترین اپیزود فیلم و یک کلاس درس تحلیل شخصیت. اینجا بحث معضلات زنان مطرح نیست. ما زن و شوهری را می بینیم که قادر به بیان نظرات واقعی شان نیستند و حس های حسادت، آزادی، قدرت و خیانت گیجشان کرده. نزاعی که با هم می کنند از جنسی است که در زندگی همه ی زوج ها و کلا برخوردهای جنس زن و مرد دیده می شود.
فضای کوچک کابین و دورنمای کوه پُر برف و حرکت دوربین بین نمای نزدیک زن و مرد کاملا با تنش میان شخصیت ها سازگار است.
اپیزود سوم- زن و شوهر و دختر خردسالشان، زهرا، سوار موتور هستند. زن حامله می خواهد سقط جنین کند. مرد درحالیکه موتور را هدایت می کند مخالفت شدید خود را اعلام می کند.
شوهر: الان وقتشه. یه دختر زاییدی سه سال گذشته. زهرا می ره مهده کودک یه همبازی لازم داره.
زن: بیژن جون، قربونت برم. بخاطر همبازیه زهرا ما بیایم خودمونو بدبخت کنیم.
شوهر: نه فقط بخاطر همبازیه زهرا... من یه پسر می خوام. جنسش جور بشه. بزرگ می شن، پیر می شیم میان دیدنمون.
دعوا بالا می گیرد. زن بچه را بغل کرده و تاکسی می گیرد. شوهر با موتور تاکسی را دنبال می کند. زن از تاکسی پیاده شده و دوباره سوار موتور می شود.
راستش را بخواهید آنقدر مردم به دوربین نگاه می کنند و این بازیگر خردسال نقش زهرا به لنز زُل می زند که آدم نمی تواند با داستان ارتباط برقرار کند. اینکه کُل اپیزود بدون قطع و با یک دوربین گرفته شده از نظر تکنیکی جالب است اما در مجموع به ضرر فیلم تمام شده. ضمنا بازیگران در این اپیزود خیلی تصنعی رفتار می کنند. آنقدر نگران موتور سواری و ترافیک هستند که نمی توانند روی شخصیت هایشان تمرکز کنند.
بارداری ناخواسته، سقط جنین و تمایل به فرزند پسر برای مخاطب ایرانی (و جهانی) موضوعات تکراری هستند. در این فیلم همان حرف های قدیمی دوباره تکرار می شوند بدون آنکه راه حلی پیشنهاد شود. من فکر می کنم مانیا اکبری این اپیزود را بیشتر برای آشنایی غربی ها با مشکلات داخلی ایران ساخته تا برای مخاطب ایرانی. ای کاش این اپیزود ضعیف از فیلم حذف می شد.
اپیزود چهارم- زن و شوهر در خودرو نشسته اند. شوهر به مقصدی رانندگی می کند. زن داستانی که دوستش لیلا درباره ی زندگی مریم و شوهرش گفته را تعریف می کند. شوهر مریم با زنی رابطه دارد اما مریم علیرغم اینکه از ماجرا با خبر است اصلا ناراحت نیست. چند سال پیش مریم بعد از ازدواجش عاشق مردی شده بوده. پلیس مریم و آن مرد را در کوچه هنگامیکه نامناسب روبوسی می کرده اند دستگیر کرده. شوهر مریم به اداره پلیس رفته و او را آزاد کرده. مریم که ترسیده بوده برای آرام کردن اوضاع زندگی دو بچه برای شوهرش بدنیا می آورد. حالا شوهرش با زن دیگری رابطه دارد و احتمالا می خواهد انتقام بگیرد...
وقتی بحث می شود چرا مریم و شوهرش طلاق نمی گیرند، مانیا به عواقب طلاق (مخصوصا برای خانم ها) اشاره می کند. ((طلاق بگیره کجا بره؟)) ((طلاق بزرگترین مشکل برای خانواده ها. وای ببین چه اتفاقی افتاده. شکست، بدبختی.)) عقاید فیلمساز نسبت به طلاق چیزی است که ممکن است موافق اش باشید یا بشدت در برابرش جبهه گیری کنید.
در هر حال اپیزود چند لایه ی داستانی خوب دارد با یک پایان بندی غافلگیر کننده و جذاب.
اپیزود پنجم- زن و شوهر در کافه ای نشسته اند. گفت و گوهای آنها مجموعه ای پراکنده از موضوعات مختلف است. اگر من بجای زن مرد بودم، اگر من بجای مرد زن بودم، پدرم دلش پسر می خواست، مادرم دختر دوست داشت، تو باشگاه زنه می گفت اگه با بیشتر از ۲۰ تا مرد رابطه جنسی برقرار کرده باشی می شی فاحشه و غیره.
تفاوت های جنس زن و مرد نمایان ترین وجه اپیزود هستند. دوربین روبروی شخصیت ها قرار گرفته و دائما بین زن و شوهر جابجا می شود. همه چیز خیلی واقعی بنظر می رسد. مخاطب هنگام دیدن این سکانس احساس می کند به کافه رفته و دارد میز روبرویش، جاییکه زوجی صحبت می کنند را نگاه می کند. چهره و حرکات صورت مانیا اکبری و بیژن دانشمند جذابیت مُدرنی دارند که باعث می شوند مخاطب در طول اپیزود احساس خستگی نکند.
اپیزود ششم- زن و شوهر در کوپه قطار نشسته اند. زن کتاب ((بازی ها: روانشناسی روابط انسانی)) اریک برن را مطالعه می کند. زن کتاب را اینگونه توصیف می کند: ((کتاب خیلی خوبیه. راجب انواع بازیه آدماس با همدیگه، که چجوری با همدیگه بازی می کنن. روابط چقدر بازیه.))
در ادامه بحث به زمانی می رسد که شوهر مسافرت بوده و زن تنها در خانه.
زن: راستی یادم رفت بهت بگم که تو نبودی مریم با شهریار یه شب اومدن خونمون.
شوهر: شهریار کیه؟ ها؟ شهریار کیه؟
زن: شهریار دیگه، دوست مریم. بابا برات تعریف کردم که چطور با هم دوست شدن، کجا با هم دوست شدن، تو اسکی با همدیگه دوست شده بودن.))
شوهر: فامیل شهریار چیه؟
زن: من از کجا بدونم.
شوهر: چطور مردمو راه می دی خونه وقتی من نیستم؟
زن: عزیز من مردم نبود. من زنگ زدم مریم حالم خوب نبود، تنها بودم. گفتم مریم پاشو بیا پیشم امشب. بعد از ده دقیقه زنگ زد گفت دارم با شهریار می یام.
در اوج این جدال زن به شوهر می گوید با مریم همبستر شده و عشق بازی کرده. مرد هم عصبانی شده و او را کتک می زند.
اینکه مردان به خود حق رفیق بازی می دهند اما همیشه نسبت به دوستان زنانشان شکاک هستند یک مشکل جهانی است و در فیلم بخوبی بررسی شده. اما قضیه ی همجنس بازی مانا و مریم، حتی اگر واقعا رخ داده باشد، به شیوه ای نامأنوس بیان می شود. در واقعیت هیچگاه کسی چنین رخدادی را با لحن رُک و مستقیم مانا به شریک زندگی اش نمی گوید.
اپیزود هفتم- زن و شوهر در قایق موتوری در دریا هستند. اتفاق خاصی رخ نمی دهد. زُلالی آب و صدای موجش دل چرکین زن و شوهر را پاک می کند.
((بیست انگشت)) فاصله ی زیادی با فیلم های فیمینیستی اعصاب خورد کن دارد. مخاطب بین احساس همدردی برای جنس زن یا مرد نمی تواند یکی را انتخاب کند. فیلم بدنبال نمایش چهره ای خشن و ستمگر از مرد نیست، بلکه تلاشی است برای نمایش خصوصیات و روحیات درونی زنان (البته تنها قشر خاصی). خساست مرد از یک طرف و پستی زن از طرف دیگر، تعادلی ایجاد کرده که قالبی جذاب از معضلات فرهنگی و مذهبی ایرانیان و گاها معضلات جهانی را در بر گرفته. ((بیست انگشت)) خلاقیت و روانشناسی شخصیت فیلم های درجه یک در باب رابطه زوجین (مانند فیلم صحنه هایی از یک ازدواج) را ندارد اما شروع خوبی برای تولد یک فیلمساز است. امیدوارم مانیا اکبری با همان قدرت که در فیلمش برای بیان عقایدش مبارزه می کند، با سرطان نیز مقابله کند.