تبليغاتX
مصیبتی بنام سینما - فریاد مورچه ها (Scream of the Ants)


Scream of the Ants

فریاد مورچه ها

کارگردان : محسن مخملباف

لینک IMDb :

http://www.imdb.com/title/tt0949524

امتیاز : *** از ****


سرنوشت با انسان ها چه می کند؟

چند ماه پیش وقتی به میهمانی خانوادگی رفته بودم، مادربزرگ خاطرات سال های انقلاب و جنگ را تعریف می کرد. اینکه چطور جوان هایی مثل دایی حسین، برادران علم الهدی، محمد جهان آرا، محسن مخملباف و بقیه یک جایی دور هم جمع می شدند و برای رسیدن به ایده آلیسم نقشه می کشیدند. آنها مبارزانی بودند که نه فقط در سطح فکری، اگر لازم بود عملیات فیزیکی نیز انجام می دادند. از پخش اعلامیه و ایراد سخنرانی گرفته تا تظاهرات و ترور مافوق های حکومت شاه. حالا دیگر سال ها گذشته. بعضی مُرده اند، عده ای سیاسی شده اند و تعدادی مبارزه را فراموش کرده و خانواده دوست شده اند. چون اطلاعات سینمایی من نسبت به بقیه بیشتر بود، مادربزرگ سرنوشت فیلمسازی مخملباف را از من جویا شد. مادربزرگ که خانه اش در خرم آباد است، آخرین بار اوایل دوران انقلاب یک هفته ای پذیرای خانواده مخملباف بوده، حالا می پرسد: ((آن جوان مجنون انقلابی کجاست؟)) واقعا کجاست؟!


مخملباف فیلمساز محبوب نسل انقلاب و سال های آغازین بعد از آن بود. او در فیلم ها و مصاحبه هایش از تحول گرایی، نو اندیشی و حرکت دگرگونی صحبت می کرد. اما گذشت زمان نشان داد اکثر آثارش تاریخ مصرف دار هستند (برخلاف فیلمسازی مثل کیارستمی). دیگر بر مخاطب تاثیر نمی گذارند و از نظر تکنیکی و اندیشه بسیار کهنه شده اند. خود مخملباف در سال های آخر حضور در ایران متوجه این مسئله شد. به همین خاطر سعی کرد با نگاهی نو و ساختاری مشابه آثار کیارستمی، اعتبار بین المللی کسب کند. فیلم ((نون و گلدون)) را در نظر بگیرید. از نظر تکنیکی شباهت فاحشی به ((نمای نزدیک)) کیارستمی دارد، اصلا انگار قسمت دوم آن فیلم است! و اما از نظر داستانی نشان می دهد نه تنها مخملباف هنوز با ایده آلیسم اش فاصله زیادی دارد، مثل اینکه رسیدن به ایده آلیسم لعنتی اصلا شدنی نیست. داستان فیلم ((نون و گلدون)) درباره ی سربازی است که مخملباف جوان در دوران شاه زخمی کرده بوده، حالا سال ها از آن ماجرا گذشته، سرباز برای گرفتن خون بها به سراغ مخملباف (که فیلمساز شده) می آید. قصد ندارم ((نون و گلدون)) را تحلیل کنم، فقط بگویم مخملباف در پایان فیلم نتیجه می گیرد ((اگر برای نجات بشر باید خشونت به خرج دهم، پس من نمی خواهم دنیا را نجات دهم.)) 

جمله ی بالا نقطه عطفی شد در زندگی فیلمساز. تغییر اندیشه ها، نگرش ها، فلسفه ها و مهمتر از همه بیان پرسش هایی تازه که باید در فیلم هایش مطرح می شدند. بیان این پرسش ها در باب هستی، نیازمند فضای باز فیلمسازی است. به همین خاطر مخملباف از ایران خارج شده و در کشورهای شرقی اطراف چند فیلم ساخت که در مجموع چندان چشمگیر نیستند. آخرین آنها ((جنیست و فلسفه)) بود که بیشتر شبیه کلاس درس اول ابتدایی فلسفه می ماند تا یک اثر واقعی و متاسفانه آنقدر خام و بدساخت بود که نسبت به آینده ی مخلباف نااُمید شدم و اشتیاقم را برای دیدن تازه ترین ساخته اش ((فریاد مورچه ها)) از دست دادم. تا اینکه امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم دریایی از مورچه های ریز جان باخته بالش را پُر کرده اند. این بیچاره ها زیر سر من له شده اند. ((کیست که صدای فریاد مورچه ها را بشنود؟!))... و این شد بهانه ای برای دیدن ((فریاد مورچه ها)) که خوشبختانه از آنچه انتظار داشتم فیلم بهتری بود.


((فریاد مورچه ها)) در نگاه اول یادآور شاهکار تارکوفسکی، ((نوستالگیا))، است. هر دو فیلم داستان سفری رازآمیز و مملو از نمادگرایی در جستجوی خدا هستند. هر دو فیلم نگاهی هوشمندانه به مقوله ی سیاست دارند و مذهب و عرفان را مورد توجه قرار می دهند. هدف اصلی شان رسیدن به پاسخ این سوال است: ((آیا خدایی وجود دارد یا خیر؟)) مخملباف و تارکوفسکی به شیوه های خاص خود با سرنخ بدنبال پاسخ می گردند. واضح است که هیچکدام نمی توانند به پاسخ منطقی برسند، هر چند که تلاش تارکوفسکی ستودنی تر است. شخصیت اصلی فیلم تارکوفسکی علیرغم اینکه به درک منطقی از هستی خدا نمی رسد، اما در پایان به یک سعادت روحی نائل می شود (و چون مخاطب با شخصیت همذات پنداری می کند، به احساسی مشابه می رسد). فیلم مخملباف در موشکافی شخصیت ها و دین فاقد عمق کافی است و در پایان به هیچ نتیجه ای نمی رسد (شاید هدف فیلمساز همین بوده). با این حال ((فریاد مورچه ها)) بعنوان فیلمی تجربی ستودنی است و قطعا ارزش دیدن دارد.


مخملباف از اولین نمای فیلم شروع می کنم به نمادگرایی. هندوستان، ریل قطار وسط بیابان خشک و بی آب و علف. زن جوانی (لونا شاد) روی صندلی چوبی در میان ریل ها نشسته، دست کش پشمی چشمانش را پوشانده. یعنی می خواهد خدا را ببیند اما عاملی (در اینجا دست کش) نمی گذارد. شوهر (محمود شکراللهی)، با دستان خود چشم هایش را پوشانده. یعنی به اختیار خود علاقه ای به دیدن خدا ندارد. صدای حرکت قطار را می شنویم. شوهر از یکی از چند پسر بچه ی برهنه ای که آنجا هستند می پرسد: ((هی پسر، فکر می کنی قطار داره می یاد؟)). پسر پاسخ می دهد: ((از وقتی ما متولد شدیم تا به حال قطار از اینجا عبور نکرده)). شوهر: ((پس این صدای چیه؟)). پسر بچه: ((این باده که می وزه. مردم فکر می کنند قطار می یاد)). کنایه ای به اسرار آمیز و جادویی بودن کشور هندوستان برای تورسیت ها.

 در قطار زوج خوشبخت ما با روزنامه نگار کنجکاو هندی روبرو می شوند. روزنامه نگار از آنها می پرسد برای چه به هندوستان آمده اند. زن پاسخ می دهد: ((ما دنبال یه مرد خاصیم... مردی که اسمش مرد کامله... اون یه جور معجزه می کنه.)) روزنامه نگار: ((می دونین، اکثریت توریست هایی که می آن به هند یه جورایی احمقند!)) درحالیکه زن باایمان به سفر آمده و مشتاق دیدار مرد کامل است، شوهر (که یکجورهایی کمونیست است) اعتقادی به این چیزها ندارد و تنها بخاطر زن به این سفر آمده. بگذریم. روزنامه نگار با لوکوموتیو ران قرار گذاشته تا به جلوی قطار رفته و شاهد هنرنمایی پیرمردی باشد که با چشمانش قطار را نگه خواهد داشت. روزنامه نگار زوج را به تماشای این صحنه دعوت می کند.

پیرمردی بنام بابا که روی ریل نشسته باعث ایستادن قطار می شود. جماعتی از فقرا از اطراف هجوم برده و از مسافران شاباش می گیرند! زوج تحت تاثیر قرار گرفته و از بابا فیلم می گیرند. روزنامه نگار از بابا می پرسد: ((چند ساله اینجایی؟)) بابا: ((باید هفت هشت سالی باشه، زمان از دستم در رفته... سرگردون رسیدم به اینجا روحم گفت زندگی چه فایده ای داره. از نااُمیدی خوابیدم روی ریل فکر می کردم قطار می آد منو له می کنه. نشستم اینجا و از تشنگی و گشنگی از حال رفتم. اون وقت روحم گفت حتی یک قطار هم نمی آد. بعد قطار اومد و من هر چی کردم نتونستم از بی حالی بلند شم. راننده قطار رو نگهداشت و مسافرها ریختند پایین گفتند معجزه شده! مسافرها می پرسیدند، بابا چه جوری با چشمات قطار رو نگهداشتی؟ گفتم من قطار رو نگه نداشتم، راننده نگه داشت... من قطار رو با چشمام نگه نداشتم. راننده قطار رو نگه داشت. گداها می آن از مسافرها غذا گدایی می کنند. مردم نمی ذارند من برم. منو به خانواده ام برگردونین!)) مخملباف باورهای محلی هندوستانی ها (و ملیت های مشابه) را در سکانس ایستادن قطار و بعد ها در سکانس های پایانی فیلم بشدت زیر سوال می برد. توجه داشته باشید مخملباف باورها را به سُخره نمی گیرد، فقط پرسش هایی را مطرح می کند که پاسخشان بر عهده ی مخاطب و عقایدش است.

در راه جستجوی برای یافتن مرد کامل، زوج به شهر می رسند. در آنجا به پیشنهاد زن به شیوه ی فقرای هندی ازدواج محلی می کنند. 

شب اول هجله. شوهر: ((من امشب می خوام زندگیمو از نو شروع کنم. می خوام با چشمای تو دنیا رو ببینم... امشب، می خوام از تو پُر بشم. از تو خالی بشم. امشب می خوام پاهاتو ببوسم. دستاتو ببوسم. امشب می خوام سر رو سینه هات بذارم، از تپش قلبت خوابم بره. هند چقدر قشنگه امشب.)) زن: ((قصه ی گاندی رو شنیدی؟... گاندی شبی که پدرش مُرد، رفت پیش زنشو و تا صبح با اونش بازی کرد. بعد از خودش بدش اومد. فکر کرد که آدم چقدر می تونه حقیر باشه و تن به لذت های کوچیک بده برای اینکه اندوه های بزرگ رو فراموش کنه. بعد، از اون به بعد تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت عشق بازی نکنه، مگر اینکه برای بچه دار شدن. میای من و تو هم فقط یه بار... ما هم فقط یکبار برای اینکه بچه دار بشیم...)) مرد: ((من بعنوان پدر یه بچه نمی خوام کسی رو به این دنیای احمقانه دعوت کنم.)) زن: ((چون من مادر می شم!)) از جدال زن و شوهر براحتی می توان تشخیص داد که این دو شخصیت هایی کاملا متفاوت هستند با طرز فکرهای متضاد. زن عارف و دارای روحیات مختلف مذهبی است و حاضر است برای پوشاندن خلأ مذهب از لذت های عُرف دنیوی بگذرد اما مرد کمونیست و بی خداست و معتقد است اگر خدایی دلسوز و بشر دوست داشتیم این همه بدبختی دامن گیر دنیا نمی شد.

شوهر از حرف های زن در شب اول عروسی ناراحت شده، راهی کوچه و خیابان می شود. سپس با پرداخت ۲۰۰ دلار شب را با فاحشه ای می گذراند. شوهر و فاحشه به محلی که شبیه عبادتگاه است و مملو از مجسمه خدایان است می روند. شوهر با تعجب می پرسد شما در هند چند خدا دارید؟ زن پاسخ می دهد سه میلیون خدا. مرد رو به مجسمه ی گاو (یکی از خدایان) کرده و می گوید: ((اینطوری نگام نکن خجالت می کشم. آخه قربونت برم. قربون اون تنهایی قبل از بینگ بانگ ات برم. آخه چه مرضی بود پدر سوخته که ما رو کشوندی اینجا، ما رو بوجود آوردی، کجای تو قدرت داره؟ چیه اصلا این؟ در خلأ آنقدره دلم می خواد اسیرت بشم. بسمه آزادی. دیگه خسته شدم... تو گاوی! چهار دست و پات رو زمینه. می گه خدا تو آسمون هاست. اونه که زن و شرابو خلق کرده. می گن اونه، می فهمی؟ تو هیچکاره ای. ولی بالاغیرتن با خلقت *سانسور* که درست کردی این یه کارت درست بوده. زن و شراب.)) حضور شخصیت بی خدا شوهر در کشوری که سه میلیون خدا دارد اغراق های عجیبی بوجود آورده.

ادامه ی داستان فیلم را بازگو نمی کنم. فقط به این نکته اشاره کنم که هر چه سفر به انتها نزدیک تر می شود، فاصله ی عاطفی-فکری بین زن و شوهر بیشتر شده و در پایان این دو به عناصری کاملا متضاد تبدیل می شوند. زن به فلسفه هندو و عقاید عارفانه نزدیک و نزدیک تر شده، شوهر بیشتر از همیشه از خدا فاصله می گیرد.


نیت زن و شوهر در ابتدا مشترک است، پیدا کردن خدا. خدا هدف داستان و راوی حوادث است. مخملباف برای نشان دادن سردرگمی عقایدی انسان ها بهترین لوکیشن را انتخاب کرده. کشور هند با سه میلیون خدا. جاییکه ۹۹ درصد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند و بدبختی شان را تقصیر خود می دانند. بله، درست شنیدید. طبق مذهب هندو محرومیت، موفقیت، تلخی و شیرینی نتیجه ی رفتارهای انسان در زندگی های قبلی است. اگر در زندگی قبلی تان بد زیسته باشید و گناه کرده باشید، در این زندگی بدبخت و بی نوا خواهید بود. پس اگر فقیرید، بدانید دلیلش خودتان هستید و نه دیگران. نمی دانم چند صد سال (یا شاید هزاران) است که هندی ها به این عقاید استوار هستند و کاملا ایمان دارند. حالا بنظر شما یک زوج ایرانی می تواند در چنین کشوری مرموز و خاص، به خدایی که در فرهنگ ایرانی شناخته نزدیک تر شود؟


یکی از تفاوت های عمومی جنسیت زن و مرد درجه ایمان است. معمولا زنان نسبت به مردان معتقد تر هستند. منظورم تنها عقیده به خدا نیست. مثلا زن ((فریاد مورچه ها)) عمیقا به قدرت شخصیت مرد کامل ایمان دارد، حتی وقتی متوجه می شود این آدم شمایل عادی دارد و فاقد جلای ظاهری است. اما شوهر حتی حاضر نیست نگاهی به مرد کامل بیندازد. حالا اینکه چرا زنان نسبت به مردان در مسائل عقیدتی استوار تر هستند بحث محافل بسیاری بوده و پیچیدگی هایش خارج از محدوده ی این متن هستند. بنظرم این تفاوت به نوع جهانی بینی بر می گردد. شمایل کلی مرد (شخصیت شوهر فیلم هم شامل می شود) واقع گرایی ذهنی است، با عینیت ذهنی آنچه را که می بیند بررسی می کند. شمایل کلی زن (شخصیت زن فیلم هم شامل می شود) واقع گرایی عاطفی است، بر اساس عاطفه عینیات را بررسی می کند. به همین خاطر است که زن فیلم به برخی رفتارهای هندی علاقمند می شود (حرف دلش را گوش می کند) اما شوهر هیچ یک را نمی پذیرد (با عقلش جور در نمی آیند).

مرد و زن جفت گیری می کنند تا ذات رادیکالشان در هم آمیخته شده، عقاید مشترکشان چیز مُلایمی بین واقع گرایی ذهنی و عاطفی شود. زوج ((فریاد مورچه ها)) در ابتدا نه فقط در جستجوی خدا، بلکه برای یافتن مسیر در هم آمیختن عقاید راهی سفر شده اند. البته هر چقدر سفر طولانی تر می شود، عقاید آنها دورتر از یکدیگر شده و رادیکال تر می شود.


نابازیگران هندی حضور باشکوهی در فیلم دارند و به بهترین شکل ممکن فضای زندگی هندی را بازسازی می کنند. بازیگران نقش های اصلی، لونا شاد و محمود شکراللهی، نقش آفرینی متوسطی ارائه کرده اند. اندام فیزیکی و چهره شان مناسب خصوصیات شخصیت هایشان است اما صدای نامناسب و ناتوانی دو بازیگر در ارائه حرکات صورت و ری اکشن های مناسب (مخصوصا در نیمه ی اول فیلم)، ضربه ی بزرگ به کلیت کار زده.


اساسی ترین مشکل فیلم تدوین واقعا ضعیف و مثلا سبک دار است که به نظر می رسد فیلمساز عمدا از آن استفاده کرده. برداشت های زیبا در ((فریاد مورچه ها)) بسیار هستند که بعنوان تک فریم و قاب عکس جذاب هستند. متاسفانه این برداشت های زیبا گاهی اوقات بیش از حد کشدار می شوند و ریتم منطقی را بر هم می زنند. مخصوصا زمانیکه شخصیت ها در حال ارائه سخنرانی های فلسفی طولانی هستند. 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:49 توسط سید رضا طیبی |