
Pickpocket
جیب بر
کارگردان : روبر برسون
لینک IMDb :
http://www.imdb.com/title/tt0053168
امتیاز : **** از ****
شهرت روبر برسون (۱۹۹۹-۱۹۰۱) بر سیزده فیلم بلندی که ساخته استوار است. او در سال های فعالیت فیلمسازی مورد احترام منتقدان و اهالی فن بود و از حمایت کامل جوانان نسل موج نو سینمای فرانسه بهره می برد. حتی وقتی ژان لوک گدار تُند مزاج با نظریه ی ((استفاده از واژه ی مُدل بجای بازیگر)) برسون مخالفت کرد، انتقادش را خیلی آرام و با احترام اعلام کرد (که از گدار بعید است). در یکی دو دهه ی اخیر به لطف پدیده ی DVD آثار برسون فراگیرتر شده و توانسته اند نظر قشرهای مختلف فیلم بین را جلب کنند. در این میان سه فیلم ((جیب بر))، ((ناگهان بالتازار)) و ((یک محکوم به مرگ گریخت)) بیشتر دیده شده اند.
((جیب بر)) آشکارا الهام گرفته از ((جنایت و مکافات)) داستایفسکی است. برسون همواره داستایفسکی را ستایش کرده و رُمان های او را زیبایی مطلق خوانده. آثار هنری این دو هنرمند از نظر اندیشه مشترکات بسیاری دارند: فیض الهی، گزینش میان نیک و بد، رنج کشیدن برای آمرزش گناهان، تنهایی، رستگاری و ایمان.
شخصیت اصلی ((جیب بر))، مرد متظاهری بنام میشل، مانند راسکلنیکف ((جنایت و مکافات)) از جامعه بیزار است. درحالیکه خواهان پاکی و صداقت در مناسبات میان افراد است، به دلیل غرور بالا و سرتر دانستن خود نسبت به جامعه، دچار وسوسه ی گناه می شود.
میشل دوستش ژاک را ملاقات کرده و به او می گوید دنبال شغل عادی می گردد. ژاک متعجب شده، درک نمی کند که چرا پیشنهاد استخدامی را که قبلا به او داده، دنبال نکرده. در متروی پاریس، میشل یک جیب بر ماهر را در حال دزدی شناسایی کرده و هنر جیب بری را می آموزد. او به زودی با خوش شانسی در تمام دزدی هایی که در صف خرید بلیت و مترو می کند موفق می شود. یک روز در ایستگاه مترو مرد خوش لباسی به میشل نزدیک شده، می گوید کیف پولش را پس دهد وگرنه پلیس را خبر خواهد کرد. معلوم می شود این آدم خود یک دزد حرفه ای است، او تمامی فنون جیب بری را به میشل آموزش می دهد. به زودی تیم جیب بری گروهی تشکیل می شود و دزدی ها بی نقص انجام می پذیرند.
هنگام همین جریانات، مادر میشل بیمار شده و در حال مرگ است، اما میشل خجالت می کشد مادرش را ملاقات کند، احتمالا می ترسد مادر حس کند پایش به کار خلاف باز شده. مادر توسط زن جوان جذابی بنام ژن، که در همسایگی زندگی می کند، نگهداری می شود. میشل بعنوان خرج و مخارج نگهداری مقداری پول به ژن داده و قول می دهد بعدا به ملاقات مادرش بیاید. ضمنا ژاک به ژن علاقه دارد.
با بالا رفتن مهارت میشل در جیب بری، اعتماد به نفسش برای ریسک پذیری بیشتر می شود. او آنقدر به خود مطمئن است که نوعی بازی موش و گربه با کارآگاه پلیس به راه می اندازد و کارآگاه را دست انداخته و متلک باران می کند که چقدر در تبهکاری چیره دست است. میشل به زودی دستگیر می شود اما به علت کافی نبودن مدارک و به دستور کارآگاه آزاد می شود. در واقع کارآگاه همچون کشیشی وظیفه شناس نگران رفتار میشل است و سعی می کند به او بفهماند از جُرم و جنایت گریزی نیست و بالاخره روزی به دام خواهد افتاد.
وقتی شانس میشل ته می گیرد و ژاک به او اطلاع می دهد که ژن برای بازخواست به اداره ی پلیس احضار شده، میشل برای دو سال به میلان، رم و لندن فرار می کند. بعد از بازگشت به پاریس دوباره به دنیای جُرم کشیده شده، در نهایت دستگیر می شود. در زندان با خواندن نامه های ژن متوجه می شود عاشق ژن شده و ژن هم به او علاقه دارد. هنگام وقت ملاقات زندان، میشل و ژن به یکدیگر ابراز علاقه کرده و میشل می گوید: ((اُه ژن، چه مسیری را طی کردم، برای به تو رسیدن.))
((جیب بر)) درهای بسیاری را برای تفسیر دُزد کوچک و اینکه چرا اینقدر از زیر پا گذاشتن قانون لذت می برد، باز می گذارد. اطلاعات زیادی درباره هیچکدام از شخصیت ها داده نمی شود، و دیالوگ ها پراکنده اند. با وجود اینکه احساسات درونی میشل شعله ور هستند، آنچه که در ظاهر دیده می شود فضای سردی است از زندگی کسی که درباره ی موجودیت خود گیج شده و دست به خود ویرانگری می زند. او بخاطر پیچیدگی های شخصیتی از درون رنج می کشد اما در ظاهر سعی می کند خود را باهوش تر از دیگران جلوه دهد. میشل مردی است که بدنبال پاسخ ها می گردد، او در این راه از مرز اخلاقیات عبور کرده تا دلیلی برای زیستن یابد. در نهایت تنها وقتیکه پشت میله های زندان و در آرامش است، به آرزوهای واقعی اش فکر می کند. او می فهمد أنچه که واقعا می خواهد عشق است، در نتیجه تقدیر را یافته و به رستگاری می رسد.
عادت به سبک فیلمسازی برسون زمان می برد و درک شخصیت های فیلم هایش دشوار است. آدم های فیلم های برسون بطور غیر طبیعی خاموش و ساکت اند و تنها با کلمات بریده بریده و حرکت های کوتاهی در چهره یا بدن سکوت خود را می شکنند. شخصیت ها از نگاه کردن به یکدیگر دوری می کنند و چشم هایشان به سویی دیگر دوخته شده. در چنین سینمایی بالا انداختن ناگهانی ابرو به رویدادی مهم بدل می شود و تصادم دو نگاه نقطه اوجی می شود. معمولا این تصادم ها در پایان فیلم و هنگام نتیجه گیری اخلاقی دیده می شوند. مثلا در پایان ((جیب بر)) وقتی میشل و ژن یکدیگر را در زندان ملاقات می کنند، لحظه ای به چشمان یکدیگر خیره می شوند، همین نگاه مهم ترین رویداد فیلم است و تاثیر عمیقی بر مخاطب می گذارد.
برسون مخالف حرکات نمایشی و ادا درآوردن مُدل ها (اصطلاحی که برسون برای بازیگران فیلم هایش به کار می برد) بود و آن را بیشتر مناسب ذات تئاتر می دانست تا سینما. برسون بعد از کار با بازیگران حرفه ای در دو فیلم اولش، نتیجه گرفت این تجربه ها ناموفق بوده اند، از آن به بعد برای همیشه از نابازیگران استفاده کرد. ((به گمانم سینما در جایگاه ویژه اش قرار نگرفته است. با اینکه زبان و ابزار خاص خود را دارد، اما از آغاز به گونه ای نادرست کوشید تا از ابزاری استفاده کند که ویژه ی تئاتر هستند. هنرپیشه های خوبی وجود دارند که من آنها را می ستایم، اما فکر می کنم که جای آنها در سینما نیست. من به زبان خاص سینماتوگراف معتقدم. به گمانم کار کسی که از حرکت چهره، بدن، اداها و تغییر لحن استفاده می کند در حد سینما نیست، در حد تئاتر فیلم شده است.))
علیرغم اینکه احساسات گرایی در چهره ی هیچکدام از بازیگران دیده نمی شود، مارتین لاسال در نقش میشل جیب بر عالی است. درد و رنجش شخصیت را بخوبی در وجود خود حس کرده، با آن همذات پنداری می کند. او با چهره ای بی حرکت و آرام هیجان و عواطف درونی را باز می تاباند. مارتین لاسال از بهترین نمونه های کشف نابازیگران مناسب نقش در آثار برسون است. برسون در مورد انتخاب بازیگران گفته : ((من بازیگرانم را بر اساس چهره و قیافه ی جسمانی آنان بر می گزینم. می توانم هر کسی را از مردم کوچه و خیابان برای کارم انتخاب کنم.)) ((نکته شباهت جسمانی نیست. مسأله ی اصلی شباهت درونی بازیگر با نقش است.))
حالا که بازیگران از حرکات برای بیان احساسات خودداری می کنند، تصویر و صدا نقش اصلی را بازی می کنند. در واقع دنیایی که آدم ها در آن زندگی می کنند مهم می شود. اما دنیای آدم ها هم همچون خود شخصیت ها حد و مرز خاصی دارد. برسون تا آنجا که می تواند از نماهای عمومی پرهیز می کند. او معمولا یک رویداد را با نشان دادن گوشه هایی از آن و با ارتباط دادن نماها از طریق جهت نگاه بازیگر می آفریند. یعنی وقتی شخصیت وارد مکان تازه ای می شود، برسون بجای نمای عمومی مکان (که باعث می شود چشم بیننده با محیط آشنا شود و در ذهن آن را تحلیل کند) از نمای بسته ی ورود شخصیت (معمولا از پشت) به مکان استفاده می کند، و برای آشنا شدن مخاطب با مکان از صدا استفاده می کند. شخصیت را می بینیم که در میان جمعیت ایستاده، با شنیدن صدای مترو متوجه می شویم در ایستگاه است. شخصیت غمگین نشسته، با صدای آواز متوجه می شویم در کلیسا است. نمونه های چگونگی کارکرد صدا در آثار برسون در تک تک سکانس ها دیده می شوند. این نوع کارکرد باعث می شود مخاطب آنچه را که صدایش را می شنود اما در تصویر نمی بیند، در ذهن خود تصور کند. بعدها فیلمسازان بسیاری به تحلیل صدا در آثار برسون پرداختند. یکی از نمونه های وطنی اش عباس کیارستمی است که سینمای برسون را مطالعه کرد و از آن الهام گرفت. به کارکرد صدا در فیلم های کیارستمی مانند ((خانه ی دوست کجاست؟))، ((باد ما را خواهد برد)) و غیره، توجه کنید.
علاقمندان سینما، دیر یا زود، باید نیم نگاهی به سینمای برسون بیاندازند. او سر فصل مهمی از تاریخ سینما است. ((جیب بر)) برای شروع فیلم مناسبی است.