تبليغاتX
مصیبتی بنام سینما - پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته (One Flew Over the Cuckoo's Nest)


One Flew Over the Cuckoo's Nest   

پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته

کارگردان : میلوش فورمن

لینک IMDb :

http://www.imdb.com/title/tt0073486

امتیاز : **** از ****


هنگام تماشای برخی صحنه های ((پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته)) می خواستم روی صندلی بالا و پایین بپرم که متاسفانه بدلیل حضور آدم های اطراف میسر نشد. به اندازه ی کافی پرونده ی رفتاریم خراب است. اگر یک اشتباه دیگر ازم سر بزند، همین چند دوست عاقلی که برایم مانده را از دست خواهم داد و سر و کارم برای همیشه با رفیق رفقای خُل وضع خواهد بود. اما چه کنیم که همه ی اینها خواب و خیال است (از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست) و در دنیای واقعی وقتی در سکانس پایانی فیلم، شخصیت رییس شیشه های پنجره ی آسایشگاه را شکست، من هم زد به سرم و صندلی ای که روی آن نشسته بودم بودم را با تمام قوا کوبیدم به دیوار. در همین لحظه حمید هم که حسابی جو گیر شده بود هورا کشید. احمد و برادرش (از بچه های ناف آبادان) با موسیقی آخر فیلم بندری رقصیدند. بقیه بچه ها شروع کردند به دست زدن و سوت کشیدن... . خلاصه من نتیجه گرفتم که آفتاب بر سر هر کسی که بتابد می شود جوان زیر آفتاب و من که فکر می کردم خیلی دیوانه ام معلوم شد از نظر خُل وضعی به گرد پای دوستان هم نمی رسم. با آرام شدن اوضاع، در جلسه ی گروهی نقد و بررسی فیلم نتیجه گرفتیم حادثه ای که در پایان فیلم برایمان رخ داده نمونه ای ست از جنبش ضد فرهنگ!


کن کیسی نویسنده ی رمان ((پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته)) از پایه گذاران جنبش ضد فرهنگ دهه ی ۶۰ آمریکاست. رُمانش، بقول منتقد پالین کیل، انجیل ناهمرگان با جماعت است.

کرک داگلاس (پدر مایکل داگلاس) امتیاز ساخت فیلم بر اساس کتاب را خرید. نمایشنامه ای آماده کرد و خود در نقش شخصیت مک مورفی بازی کرد. کیسی نمایش را دید، تحسینش کرد و به داگلاس گفت: ((اگر قرار است فیلمی ساخته شود باید حتما خودت نقش مک مورفی را بازی کنی.)) سال ها گذشت. میلوش فورمن چکسلواک بعنوان کارگردان فیلم انتخاب شد و قرار شد جک نیکلسن مک مورفی باشد (داگلاس پیر تر از آن بود که نقش را ایفا کند). کیسی که از جک نیکلسن متنفر بود با شنیدن این خبر حسابی دلخور شده و وقتی فهمید سازندگان فیلم از فیلمنامه ای که خودش نوشته استفاده نخواهند کرد، تصمیم گرفت تا آخر عمر اقتباس سینمایی را نبیند.

همان بهتر کیسی فیلم را ندید. چون اگر متوجه می شد از گنجنامه ای که نوشته تنها پایه اش مانده و ساختار و شخصیت های رمان و فیلم زمین تا آسمان با یکدیگر فرق می کنند، احتمالا سکته می کرد! حوادث روزمره در رمان، در فضای وهم و خیال سرگردان اند و مسیر داستان سیری فرا واقعی طی می کند. درحالیکه فیلم حال و هوایی کاملا واقع گرایانه دارد و به قواعد فیزیکی زندگی احترام می گذارد. حالا سوال این است که چرا سازندگان فیلم از فضای رمان دوری جسته اند؟ شاید یک دلیلش محدودیت های جلوه های ویژه و ناتوانی بازسازی فضای کابوس گونه رمان بوده (این محدودیت ها یک زمانی خیلی به نفع سینما تمام شده. مثلا کوبریک برای، ۲۰۰۱ : یک اودیسه ی فضایی، می خواسته موجودات فضایی خلق کند که خوشبختانه نتوانسته). البته بنظر می رسد دلیل اصلی اش کارگردان میلوش فورمن بوده که هنگام نوشتن نسخه ی نهایی فیلمنامه نظارت دقیقی بر کار فیلمنامه نویس داشته.


پرستار راچد (لوییز فلچر) با کنترل شدید آسایشگاهی ایمن را اداره می کند که بیماران روانی در آن احساس آرامش می کنند. پلیس بیمار جدید و پر دردسری بنام پاتریک مک مورفی (جک نیکلسن) را به مسئولان آسایشگاه تحویل می دهد. مشکل آنجاست که دکترهای آسایشگاه نمی توانند تشخیص دهند مک مورفی واقعا دیوانه است یا فقط خود را به دیوانگی زده تا از شر زندان خلاص شود. تا معلوم شدن حقیقت ماجرا، او باید در آسایشگاه مانده و تحت نظارت باشد و قرص ها و داروهای مخصوص را بخورد. روحیه ی شاد و شنگول مک مورفی مایه ی دردسر می شود. او بیماران را از راه به در کرده و تشویق به مقاومت در برابر دستورات می کند. او حتی یکبار بیماران را فراری داده و با قایق تفریحی به ماهی گیری می برد. محیط آسایشگاه مختل می شود. مسئولین برای تنبیه مک مورفی به او شک مغزی داده و بیماران همدستش را به طُرُق مختلف مجازات می کنند. یک شب مک مورفی تصمیم می گیرد با کمک بیمار سرخپوستی، مشهور به رییس بروم (ویل سیمپسن) از آسایشگاه فرار کند...


راز اصلی و مهمترین دلیل همراهی مخاطب یافتن پاسخی بر سالم یا دیوانه بودن شخصیت مک مورفی است. همین که نمی توان تشخیص داد این آدم در هر صحنه چه فکری در سر می پروراند و عکس العمل بعدی اش چه خواهد بود، از جذابیت های فیلم است. ذات خونگرم و دوست یابش او را مجاب می کند به مرور تبدیل به یک بیمار (از نوع خودسر) شود، حالا فرقی نمی کند در واقعیت سالم باشد یا دیوانه. نقش آفرینی جک نیکلسن با خنده ی جن گونه روح آزاد و بی قید و بندی دارد. این جنس بازی را در فیلم های دیگری نیز از خود نشان داده و اتفاقا بنظر من همین روحیه ی شوخ طبعش است که او را تبدیل به یکی از محبوب ترین ستاره های زنده ی هالیوود کرده.


دکوپاژ دقیق و کادربندی های بدون خودنمایی میلوش فورمن تاثیر بی حد و اندازه ای روی بی آلایشی و واقع گرایی داشته اند. وقتی فیلم گفت و گوهای گروهی فراوان دارد و باید نماهای نزدیک پشت سر هم قرار گیرند، حفظ ریتم، جلوگیری از اجبار مخاطب و ابهام مکانی و زمانی واقعا سخت می شود. فورمن از پس مشکلات بر آمده و یک کلاس درس کارگردانی استاندارد خلق کرده. از دیگر نقاط برجسته ی کار فورمن می توان به ساختار اوج - ضد اوج سکانس ها اشاره کرد که امیر قادری در مقاله اش در مجله ی فیلم (شماره ۳۸۱. مرداد ۱۳۸۷) این چنین توضیحش داده: ((یک ساختار اوج - ضد اوج که استفاده اش در ساخت یک فیلم برانگیزاننده، معمولا جواب می دهد. در این نوع سکانس بندی، معمولا یک صحنه ی پرشور، قطع می شود به نمای آغاز آرام و دل مُرده ی سکانس بعد، و تکرار این تمهید، احساسات تماشاگر را در مشت فیلمساز قرار می دهد. مثلا پس از سکانس پر شور و حال سکانس بسکتبال گروه دیوانه ها با نگهبانان آسایشگاه که با پیروزی دلپذیر مک مورفی و رییس همراه است، تصویر قطع می شود به پیرمرد آرامی که روی صندلی چرخدار در حال حرکت است.))


((پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته)) آنقدر جذاب است که می توان ضعف هایش را نادیده گرفت. این فیلم انرژتیک در رساندن پیام به مخاطب (مبارزه با سیستم و از دست ندان اُمید) تئوری هایی ساده انگارانه درباره ی زندگی و شادی ارائه می دهد و اعلامیه ای که در پایان صادر می کند عملا امروزه منسوخ شده. البته چندان اهمیتی ندارد. مهم آن است که رییس پنجره های آسایشگاه را نابود کرد و ما در خیالمان همراهش شدیم و از خط قرمز ها و محدودیت ها گریختیم.

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:17 توسط سید رضا طیبی |