
Inland Empire
اینلند امپایر
کارگردان : دیوید لینچ
لینک IMDb :
http://www.imdb.com/title/tt0460829
امتیاز : **** از ****
((اینلند امپایر)) نقطه عطف تازه ای است در سینمای دیوید لینچ تک رو. از نظر پیچیدگی و تجربه گرایی، ((جاده مالهالند)) و دیگر آثار لینچ در مقایسه با ((اینلند امپایر)) معمولی هستند و خط داستانی واضح دارند! این فیلم طی دو سال و نیم فیلمبرداری شده، یکسال اول فیلمنامه ای در کار نبوده، از دوربین دیجیتال از دور خارج شده PD-150 استفاده شده (کیفیت پیکسلی دوربین فیلمبرداری من حداقل دو برابر بهتر از این دوربین است!).
هیچ توزیع کننده ای حاضر به پخش این فیلم سه ساعت در سینماها نشد، بنابراین لینچ تصمیم گرفت خود مسئول توزیع شود. کسانی که فیلم ها را با جدیت تماشا می کنند و با سبک لینچ آشنا هستند، روایت یک ساعت اول را درک می کنند اما ساختار دو ساعت بعد بسیار مشوش است و نیازمند تأمل. برخی فیلم را در حین گیجی ستایش کرده اند، برخی دیگر ((اینلند ایمپایر)) را پروژه ای افراطی و غیر منطقی می دانند. در هر صورت لینچ نتوانست موفقیت ((جاده مالهالند)) را تکرار کند. چرا؟
طرح یا پیرنگ فیلمنامه غیر منطقی است (برخلاف جاده مالهالند). در برخی صحنه ها تشخیص واقعیت زمانی و مکانی از رؤیا امکان پذیر نیست. درحالیکه در ((جاده مالهالند)) مخاطب هوشمند قادر بود با اعمال یکسری قوانین، داستان و شخصیت ها را موشکافی کند، مرز بین واقعیت و رویا را جدا کرده و داستان را تشخیص دهد. درست است که تحلیل گران ((جاده مالهالند)) به نتایج یکسان نرسیدند، اما دیدگاه هایشان مشابه یکدیگر بود. در مورد ((اینلند ایمپایر)) حتی رسیدن به نظریات مشابه نیز سخت است. هر چند که شخصا هیچکدام از تحلیل های فیلم را نخوانده ام و نخواهم خواند، چون فکر می کنم توضیح چنین فیلمی برای دیگران احمقانه است و باید اجازه داد هر کسی برداشت شخصی اش را داشته باشد. من برای خودم داستانی ساختم و بر اساس نور، صدا، میزانسن صحنه و دیالوگ، شخصیت ها را شناختم. حالا اینکه نظر من چقدر به نظر فُلانی نزدیک یا در تضاد است، اهمیتی ندارد.
اجازه دهید خلاصه ی داستان فیلم را به دو بخش منطقی و غیر منطقی تقسیم کنیم.
بخش منطقی: نیکی گریس بازیگر زن پولداری است که قرار است در فیلم رُمانتیکی، با زمینه ی بی وفایی زوج ها، به کارگردانی کینگزلی پرشور حضور یابد. بازیگر نقش اول مرد را دووان بازی خواهد کرد، که بقول مجری یک شوی تلویزونی شایعه پراکن، از آن زن بازهای حرفه ای است و باید حواسش را جمع کند تا به نیکی گریس شوهردار علاقمند نشود.
همسایه ی جدید خانه ی نیکی که با لهجه ی اروپای شرقی (لهستانی در نظر بگیرید) صحبت می کند، برای اولین بار به ملاقات نیکی می آید و به این بازیگر هالیوودی هشدار می دهد که در فیلم جدید حضور نیابد، چون انباشته از خطرات خواهد بود.
از طریق دستیار کارگردان نیکی متوجه می شود که فیلمنامه بر اساس یک نفرین است و قبلا در لهستان در حال ساخت بوده، اما بدلیل قتل بازیگران نقش های اول، پروژه متوقف شده.
بخش غیر منطقی: حوادث عجیب و غریب زمانی آغاز می شوند که نیکی توانایی تشخیص هویت خود از شخصیتی که در فیلم بازی می کند، سوزان بلو، را از دست می دهد. پس از این حادثه او در نقش های مختلفی ظاهر می شود.
زن (از طبقه متوسط جامعه) مورد سوء استفاده قرار گرفته ای که خیلی رُک ذهنیاتش را برای یک مرد ناشناس تعریف می کند.
فاحشه ای که پاتوقش بولوار هالیوود است...
من ((اینلند امپایر)) را تنها یکبار دیده ام. قبل از تماشای فیلم، شنیده بودم لینچ بخش هایی را بدون فیلمنامه کارگردانی کرده. پس می دانستم تلاش برای درک اثر از روی ساختار روایت غیر خطی، امکان پذیر نخواهد بود. ضمنا با توجه به اینکه فیلمبرداری با دوربین دیجیتال سبک صورت گرفته، مطمئن بودم لینچ در حرکت دوربین ها و بازی با کادرها افراط خواهد کرد تا فضای فیلم را رازآمیز تر از آثار قبلی اش کند.
اکثر حُقه هایی که برای درک فیلم در نظر گرفته بودم، عملا چندان مفید واقع نشدند (مثل تشخیص از طریق تغییرات فُرم و رنگ لباس ها). اما همیشه یک جای کار هست که برای فیلمسازی که قصد ساخت پازل دارد، محدودیت هایی قائل شده و حُفره هایی را باز می گذارد. ریتم تدوین. برای حفظ ریتم در تدوین، فیلمساز مجبور است از ساختار سکانس های مشخصی استفاده کند. لینچ سعی کرده ساختار سکانس ها را با محو کردن فضای بین واقعیت و خیال، و بازی با زمان (دیروز، امروز، فردا) ناشناخته تر از همیشه کند. اما همچنان مسیرهایی را برای درک مخاطب باز گذاشته. من بعد از گذشت مدت زمانی از فیلم، با تقسیم بندی سکانس-صحنه ها به سه دسته ی زیر، مسیری برای شناسایی حوادث فیلم یافتم و تا پایان فیلم از آن استفاده کردم. حالا اینکه چگونه در حین تماشای فیلم فرصت شد به تقسیم بندی فکر کنم را خودتان متوجه خواهید شد:
سکانس های گفت و گو رو در رو: اگر به گفت و گوهای طولانی و تک گویی های شخصیت نیکی توجه نکنید، باختید. حرف هایی که زده می شوند گاهی اوقات بنظر بی اهمیت می رسند اما در جاهایی فوق العاده مهم هستند و اشارات واضحی می کنند به بخش های قبلی یا بعدی داستان. مثلا حرف های زن همسایه و داستانی که درباره ی پسری که گرفتار شیطان می شود و دختری که در کوچه گم می شود را در کنار رفتارهای شخصیت های مرد (دووان) و زن (نیکی) قرار داده و به نوع کادربندی مکان های حضور این دو، نور، نوع رفتارها و ارتباط بین شخصیت و دوربین قرار دهید. دیگر گفت و گوهای فیلم هم حاوی نکات بسیار مهمی هستند که مخاطب را در جمع بندی حوادث یاری می کنند.
سکانس های انتقادی: از این دست سکانس ها در آثار پیشین لینچ بوده. هر چند که در ((اینلند امپایر)) بیشتر از همیشه بی ربط با داستان هستند. یعنی لینچ در جایی داستان منطقی فیلم را قطع می کند، سکانس کوبنده ای در انتقاد از مسئله ای نمایش می دهد. نمونه اش سکانس هایی هستند که لینچ از هالیوود انتقاد می کند.
تعدادی دختر جوان دور هم جمع شده اند (اینها از کجا آمده اند؟!)، یکی لباسش را بالا زده و سینه هایش را به دوستان نشان می دهد و می گوید با اینها دیگران را به سمت خود جذب می کند. دوستان از فُرم سینه ها تعریف و تمجید می کنند. این وسط شخصیت نیکی هم نظاره گر ماجرا است. حالا این صحنه ها ربطی به جاهای دیگر فیلم دارند یا نه را خودتان تصمیم بگیرید. در هر حال لینچ می خواهد از سیستم ظاهر پسندی انتقاد کند، پس این کار را می کند!
سکانس های استراحت: مجموعه ای از رخدادهای پوچ که هر از چند گاهی رُخ می دهند. مثلا ناگهانی جمعیتی شروع می کنند به رقصیدن. دیوید لینچ اینها را گذاشته تا ذهن مشوش مخاطب چند لحظه ای استراحت کند، از آن مهمتر، شروع کند به تحلیل حوادث پیشین. سکانس های استراحت برای چنین فیلمی ضرورت بودند. در همین لجظات بود که من حوادث عجیب بین استراحت قبلی و استراحت فعلی را تفسیر می کردم. اگر در یکی از استراحتگاه ها حوادث را تحلیل نکنید، فیلم بسیار پیچیده و خسته کننده می شود و کار در استراحتگاه بعدی بسیار سخت خواهد شد!
((اینلند امپایر)) یک مسابقه است. رقیب شما فیلم (و گذشت زمان در آن) است. مثل این می ماند که مسئله ریاضی مطرح شده باشد و شما سه ساعت برای پاسخ گویی مهلت داشته باشید. در ریاضیات، اگر بتوانید مسئله را صحیح حل کنید، خوشحال شده و اعتماد به نفس کسب می کنید اما اگر پاسختان غلط باشد، احساس شرمساری و تلف شدن وقت خواهید کرد. پاسخ شما به مسئله ی ((اینلند امپایر)) هر چه که باشد، صحیح است، اصولا چیزی بنام راه حل غلط (و پاسخ نادرست) در حل پازل این فیلم وجود ندارد. دادن پاسخ صحیح هم همیشه لذت بخش است.
من پازل ((اینلند امپایر)) را حل کردم. راه حل پیشنهادی ام را ارائه کردم (تشخیص دهید سکانسی که می بینید از چه جنسی است. بر اساس آن ذهن و اندیشه تان را بکار گیرید و اعتقادات خود را در نظر داشته باشید). اما پاسخم را نمی گویم. چون می دانم پاسخ شما متفاوت خواهد بود.