
Caché
Hidden
پنهان
کارگردان : مایکل هانکه
لینک IMDb :
http://www.imdb.com/title/tt0387898
امتیاز : 1/2*** از ****
فیلم های مایکل هانکه معمولا آرام و تا حدودی پیچیده هستند. او بیننده را با مسائل سیاسی، برخوردهای شخصی غیر قابل اجتناب میان افراد و خانواده های مشکل دار درگیر می کند. با این حال برخلاف بسیاری از فیلمسازان به اصطلاح مستقل، نه تنها برای نمایش فیلم هایش مشکل پیدا نمی کند، حتی گاهی اوقات آثارش به فروش بالا می رسند. ((پنهان)) در سال ۲۰۰۵ از سوی منتقدان سان فرانسیسکو بعنوان بهترین فیلم غیر انگلیسی سال انتخاب شد.
هانکه که فیلم را با دوربین های HD (که این روزها حسابی بازار تکنولوژی اش داغ است) گرفته، سعی می کند ظرایف انسانی را در داستانی مرموز و ترسناک به تصویر کشد. منظور از ترس، همان شیوه ی کلاسیک که مخاطب را به صندلی میخکوب کرده و شوک لحظه ای وارد می کند نیست. ترس و وحشت در ((پنهان)) از نوع مُدرن است. ما در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم. دستاوردهای فنی بشر شگفت آور هستند، با این حال بیش از پیش گیج هستیم، نسبت به آینده بدبین هستیم، از وقوع جنگ و تروریسم می ترسیم و مهمتر از همه، احساس ناامنی می کنیم. حادثه ۱۱ سپتامبر و جنگ های پس از آن، آغازگر موج جدیدی از ترس و وحشت به شیوه ی مُدرن بودند. تاثیر این موج را می توان به وفور در سینمای سال های اخیر مشاهده کرد. فیلم های بسیاری با موضوع نگرانی نسل بشر و تروریسم ساخته شده اند که معمولا پایه ای ضد جنگ دارند، از سیاست های دولت های بانفوذ انتقاد می کنند و احساس ناامنی انسان معاصر را نشان می دهند (و معمولا فیلم های بی خاصیتی هستند). ((پنهان)) مانند این فیلم ها نیست. درست است که از حال و هوای نامساعد قرن بیست و یکم نهایت استفاده را می برد و کنایه های سیاسی-اجتماعی بسیار دارد (مثلا به مسئله ی تبعیض نژادی و بدبینی نسبت به عرب های فرانسه اشاره می کند) اما پیام اصلی فیلم چیز دیگری است. ((پنهان)) درباره ی یک مرد خانواده دار قرن بیست و یکمی است که در عصر نگرانی از تروریسم، بخاطر خطایی که در کودکی مرتکب شده احساس گناه می کند.
یک صحنه ی خیابانی استاتیک چند دقیقه ای. دوربین از خانه ای که آن طرف خیابان است فیلم می گیرد. به ندرت عابری عبور می کند یا خودرویی رد می شود. فیلم چند فریم عقب و جلو می شود. صدای جورج لورنت (دانیل آتیول) و همسرش آن (ژولیت بینوش) را می شنویم که درباره ی فیلم که از روبرو خانه شان گرفته شده و ناشناسی برایشان ارسال کرده، صحبت می کنند. سپس آنها را می بینیم که احتمالات را بررسی می کنند. شاید کار یکی از همکلاسی های پسر نوجوانشان باشد. در هر حال مشخص است کسی که فیلم را فرستاده، قصد تهدید کردن نداشته.
قضیه را کناری می گذارند. جورج، مجری برنامه تلویزونی، و آنا، ناشر کتاب، به زندگی روزمره بازمی گردند. سر کار می روند، برای تماشای مسابقه شنای پسرشان به مدرسه اش می روند و دوستانشان را برای شام دعوت می کنند. دوباره سر و کله ی بسته های ارسالی فیلم ها پیدا می شود. جورج به کسی شک کرده، اما حاضر نیست به آنا بگوید مظنون کیست. این مسئله باعث می شود زندگی آرام زوج مختل شده و به دعوا کشیده شود.
در یکی از فیلم های ارسالی، دوربین رهسپار آپارتمان کوچکی است در یک ساختمان. جورج خیابانی که ساختمان در آن قرار دارد را شناسایی کرده و به آنجا می رود. در آپارتمان را می زند. یک الجزیره ای بنام مجید (که از دیدن دوباره ی جورج تعجب کرده) در را باز می کند. جورج و مجید آخرین بار سی و خُرده ای سال پیش یکدیگر را دیده بوده اند. در آن زمان چه رابطه ای بین این دو بوده؟
وقتی جورج کودک بوده، والدینش یک زوج الجزایری را، که پسری بنام مجید داشته اند، استخدام می کنند. والدین مجید در تاریخ ۱۷ اُکتبر ۱۹۶۱ به پاریس رفته، دیگر خبری ازشان نمی شود. آنها احتمالا در جریان حوادث نژاد پرستانه پاریس جانشان را از دست داده اند. والدین جورج تصمیم می گیرند مجید را به فرزندی قبول کنند. جورج که حسودی می کند، توطئه ای می چیند تا مجید را پیش والدین بدنام کند. نقشه ی جورج گرفته، والدینش مجید را به یتیم خانه می فرستند.
جورج که احساس می کند مجید قصد اتقام گرفتن دارد، او را تهدید کرده و می گوید بازی مسخره فرستادن فیلم ها را تمام کند. مجید مُنکر شده و می گوید راجب فیلم ها چیزی نمی داند.
پسر نوجوان جورج، شب به خانه برنمی گردد. جورج و آنا به پلیس خبر می دهند. مجید و پسرش به اتهام آدم ربایی بازداشت می شوند... .
موضوع فیلم احساس گناه جورج است (که باعث شده مجید به یتیم خانه رفته، در نتیجه آینده اش خراب شده باشد) و تکنیک فیلمساز در خدمت همین مسئله. هانکه از برداشت های استاتیک استفاده کرده و تا آنجا که مقدور بوده از حرکت دوربین جلوگیری کرده. صحنه هایی که شخصیت ناشناس فیلمبرداری کرده، به گونه ای هستند که مخاطب احساس می کند خود پشت دوربین قرار دارد. انگار مخاطب شخصیت های فیلم را تهدید می کند. آدم ها از اینکه دیگران نظاره گر و شاهد زندگی شخصی شان باشند، می ترسند. نکته ی جالب این است که ما نمی توانیم از ظاهر تشخیص دهیم دوربین چه زمانی مخفیانه از شخصیت ها فیلم می گیرد.
در یک فیلم معمولی، اگر قرار باشد صحنه ای جاسوسی ببینیم، آن صحنه با دوربین دیجیتال رو دست به شکل ناشیانه فیلمبرداری شده، تصویر کثیف و نویز دار است و در تقابل با سبک فیلمبرداری بقیه ی صحنه ها. اما کل فیلم ((پنهان)) یکدست فیلمبرداری شده و هیچ تفاوتی بین صحنه های جاسوسی با بقیه ی فیلم نیست. این خود باعث افزایش تنش در صحنه ها می شود.
تدوین فیلم به طرز شوکه کننده ای عالی است. تدوینگران همزمان به دو هدف کاملا متفاوت رسیده اند. روش کات زدن میان شات ها و نقشه ی تقسیم صحنه های یک سکانس مشابه ویدیوهای خانگی است، در عین حال ریتم تدوین دلهره را حفظ می کند. نمایش قدرت واقعی تدوین ماهرانه.
((پنهان)) فیلم باارزش و ستودنی ای است اما شاهکار نیست. احساس گناه و عذاب وجدان شخصیت جورج و تاثیر آن بر خانواده اش را خوب بررسی می کند، حس تعلیق و دلهره را در ساختاری مدرن هنرمندانه نمایش می دهد. اما وقتی می خواهد به مشکلات اجتماعی مهاجران تیره پوست اشاره و رفتارهای نژاد پرستانه را آنالیز کند، مباحثی را آغاز کرده، متاسفانه در پایان نیمه کاره رها می کند.
و حالا سوال بیست میلیون دلاری. چه کسی از جورج و خانواده اش فیلم می گرفت؟ مجید، پسرش یا شخص سوم؟
من که در پایان فیلم به نتیجه ای نرسیدم. بعد از گشت و گذار در اینترنت به مطلب جالبی برخوردم. شخصی اشاره کرده در طول فیلم دو بار سایه ی دوربین فیلمبردای هانکه (عمدا) در تصویر دیده می شود. یعنی این فیلمساز است که از شخصیت های خیالی اش فیلم گرفته، سپس فیلم ها را برایشان ارسال می کند!