
20 Fingers
بیست انگشت
کارگردان : مانیا اکبری
لینک IMDb :
http://www.imdb.com/title/tt0424757
امتیاز : *** از ****
در سال های اخیر فیلم های زیادی درباره ی معضلات و محدودیت های زنان ساخته شده. در این میان شخصا فیلم استادانه و خلاق ((ده)) کیارستمی را به آثار تهمیه میلانی، رخشان بنی اعتماد، منیژه حکمت، سمیرا مخملباف و بقیه ی فیلمسازان حامی حقوق زنان ترجیح می دهم. ((ده)) داستان زنی طلاق گرفته بود که با پسر ده ساله اش مشکل داشت و در اپیزودهای متفاوت در پرایدش با زنان قشرهای مختلف گفت و گوهایی داشت. ستاره ی این فیلم، مانیا اکبری، اولین فیلم بلندش را با نام ((بیست انگشت)) ساخته. ((بیست انگشت)) مانند ((ده)) با دوربین دیجیتالی فیلمبرداری شده و ساختاری اپیزودیک دارد. در تمام اپیزودها مانیا اکبری و بیژن دانشمند (بازیگر فیلم مونیخ اسپیلبرگ) نقش زن و شوهرهای مختلفی را بازی می کنند که دچار مشکل هستند. فیلم از نظر کیفیت و تاثیرگذاری در حد و اندازه های ((ده)) نیست، اما بعنوان اولین تجربه فیلمسازی اکبری اثر خوبی از آب درآمده.
در جامعه ای وقتی زنان محدود شوند، کل آن جامعه محدود می شود.
اگر اعتقادات و فرهنگ معاصر ایرانی را می پسندید، یعنی خانواده را بعنوان نهاد قدرتمند و با نفوذ تصمیم گیری برای آینده ی اعضای خانواده قبول دارید، دستورات بنیادین اسلام را می پذیرید، شئونات و حرمت ها را حفظ می کنید، سنت های ازدواج را رعایت می کنید و به قدیس بچه داری اعتقاد دارید، آنوقت زندگی آرام و کم دردسر تری خواهید داشت. اما مانیا ((بیست انگشت)) از محدودیت هایی که برایش وضع شده ناراضی است و می خواهد داد بزند. از سوء زن ظن ها خسته شده، حسودی کردن های شوهرش اعصابش را داغان کرده و می خواهد بی پروا باشد. او حتی در جایی به علاقه اش به همنجس بازی و خوابیدن با زنان دیگر اعتراف می کند.
عنوان ((بیست انگشت)) از دیالوگ فیلم گرفته شده: ((یه چیز بامزه بگم. باشگاه بودم، تو سونا. یه دختری داشت تعریف می کرد، دو سه تا از این خانوما بودن که اوضاعشون درست نیست. تعریف می کرد مادربزرگم گفته اگه تو، یعنی هر زنی، به اندازه ی انگشتای دست و پاش با مردای مختلف رابطه داشته باشه، یعنی ۲۰ نفر، ۲۰ تا انگشت، تا اون به عدد ۲۰ نرسیده خانوم فاحشه نشده، بالای عدد ۲۰ دیگه می شه جزو فاحشه ها. بامزس، نیست؟... من همونجا فکر کردم خیلیه ۲۰ تا.))
حالا بنظر شما مانیا ((بیست انگشت)) چه جایگاهی در جامعه ی ما دارد؟ اصلا خود شما با او همذات پنداری می کنید یا به افراط گری و احیانا غرب زدگی متهمش می کنید؟ مظلومیت زن فیلم یک واقعیت اجتماعی است یا تنها تخیل نادرست فیلمساز است؟
پاسخ شما به سوالات فوق برمی گردد به نظر شخصی تان نسبت به جامعه ی امروز ایران.
در ابتدای فیلم مانیا اکبری روی تاب نشسته، اولین نقطه عطف زندگی اش (سن بلوغ) را به یاد می آورد. ((مانیا، بسه دیگه بازی. هوا سرده، بیا تو. سرما می خوری. بابا برات سیب پوست کنده. دیگه بزرگ شدی.))
اپیزود اول- مانیا و نامزدش بیژن در خودرویی به سویی می روند. مانیا خاطرات دوران کودکی و همبازی اش محمود را تعریف می کند.
بیژن در تاریکی مطلق خودرو را خاموش می کند. می خواهد اطمینان حاصل کند نامزدش باکره است.
مانیا: بیژن... دیوونه ی روانی. حالا جواب مامانمو چی بدم؟ بیژن؟
بیژن: بگو پریود شدم.
مانیا: دیوونه. مامان من می دونه زمان پریودمو. می فهمه. برای چی این کارو کردی؟
بیژن: باید می فهمیدم.
مانیا: می تونستیم بریم دکتر برگه بگیریم.
بیژن: بایست برای خودم می فهمیدم. می فهمی؟
تنها لوکیشن اپیزود داخل خودرو است. راننده و مسافر درحالیکه با یکدیگر صحبت می کنند به مقصدی می روند. آدم یاد فیلم های کیارستمی می افتد که از خودرو بعنوان عالم صغیر یک جامعه (فضایی که ریزترین جزئیات کوچکترین نمادهای زندگی، چشم انداز برخوردهای انسانی هستند) استفاده می کند.
گفت و گوها طبیعی و تصادفی بنظر می رسند و بعید است فیلمنامه ای در کار باشد. مثلا وقتی وسط راه سگسانی چند متری خودرو دیده می شود، مانیا و بیژن سر اینکه سگ است یا شغال بحث می کنند.
اهمیت باکره بودن زنان هنگام ازدواج موضوع اپیزود است. این مسئله در فرهنگ برخی کشورها و آئین های دینی رواج دارد و نگاه سینما به آن معمولا نمادین است. از ((چشمه باکره)) اینگمار برگمان گرفته تا همین ((بیست انگشت)). البته رفتار بیژن ناخواسته اغراق آمیز شده و با فضای رئالیستی فیلم نمی خواند.
اپیزود دوم- زن و شوهر در تله کابین هستند. شوهر از اینکه زنش در مهمانی با مرد غیر خودش رقصیده ناراحت است.
شوهر: یه چیزی یه ذره قلقلکم داد.
زن: چی قلقلکت داد؟
شوهر: رقص شما با آقای ناصر خان.
زن: (با خنده) فهمیدم... ناراحت شدی؟
شوهر: هم ناراحت هم نه... یه قسمتیم دوست داره آزادیو همیشه وانمود کنه و آزادیو خودم داشته باشم که اگه خواستم چنین کاری کنم برام راحت باشه... یه قسمتیم می بینه ناراحت می شه.
بهترین اپیزود فیلم و یک کلاس درس تحلیل شخصیت. اینجا بحث معضلات زنان مطرح نیست. ما زن و شوهری را می بینیم که قادر به بیان نظرات واقعی شان نیستند و حس های حسادت، آزادی، قدرت و خیانت گیجشان کرده. نزاعی که با هم می کنند از جنسی است که در زندگی همه ی زوج ها و کلا برخوردهای جنس زن و مرد دیده می شود.
فضای کوچک کابین و دورنمای کوه پُر برف و حرکت دوربین بین نمای نزدیک زن و مرد کاملا با تنش میان شخصیت ها سازگار است.
اپیزود سوم- زن و شوهر و دختر خردسالشان، زهرا، سوار موتور هستند. زن حامله می خواهد سقط جنین کند. مرد درحالیکه موتور را هدایت می کند مخالفت شدید خود را اعلام می کند.
شوهر: الان وقتشه. یه دختر زاییدی سه سال گذشته. زهرا می ره مهده کودک یه همبازی لازم داره.
زن: بیژن جون، قربونت برم. بخاطر همبازیه زهرا ما بیایم خودمونو بدبخت کنیم.
شوهر: نه فقط بخاطر همبازیه زهرا... من یه پسر می خوام. جنسش جور بشه. بزرگ می شن، پیر می شیم میان دیدنمون.
دعوا بالا می گیرد. زن بچه را بغل کرده و تاکسی می گیرد. شوهر با موتور تاکسی را دنبال می کند. زن از تاکسی پیاده شده و دوباره سوار موتور می شود.
راستش را بخواهید آنقدر مردم به دوربین نگاه می کنند و این بازیگر خردسال نقش زهرا به لنز زُل می زند که آدم نمی تواند با داستان ارتباط برقرار کند. اینکه کُل اپیزود بدون قطع و با یک دوربین گرفته شده از نظر تکنیکی جالب است اما در مجموع به ضرر فیلم تمام شده. ضمنا بازیگران در این اپیزود خیلی تصنعی رفتار می کنند. آنقدر نگران موتور سواری و ترافیک هستند که نمی توانند روی شخصیت هایشان تمرکز کنند.
بارداری ناخواسته، سقط جنین و تمایل به فرزند پسر برای مخاطب ایرانی (و جهانی) موضوعات تکراری هستند. در این فیلم همان حرف های قدیمی دوباره تکرار می شوند بدون آنکه راه حلی پیشنهاد شود. من فکر می کنم مانیا اکبری این اپیزود را بیشتر برای آشنایی غربی ها با مشکلات داخلی ایران ساخته تا برای مخاطب ایرانی. ای کاش این اپیزود ضعیف از فیلم حذف می شد.
اپیزود چهارم- زن و شوهر در خودرو نشسته اند. شوهر به مقصدی رانندگی می کند. زن داستانی که دوستش لیلا درباره ی زندگی مریم و شوهرش گفته را تعریف می کند. شوهر مریم با زنی رابطه دارد اما مریم علیرغم اینکه از ماجرا با خبر است اصلا ناراحت نیست. چند سال پیش مریم بعد از ازدواجش عاشق مردی شده بوده. پلیس مریم و آن مرد را در کوچه هنگامیکه نامناسب روبوسی می کرده اند دستگیر کرده. شوهر مریم به اداره پلیس رفته و او را آزاد کرده. مریم که ترسیده بوده برای آرام کردن اوضاع زندگی دو بچه برای شوهرش بدنیا می آورد. حالا شوهرش با زن دیگری رابطه دارد و احتمالا می خواهد انتقام بگیرد...
وقتی بحث می شود چرا مریم و شوهرش طلاق نمی گیرند، مانیا به عواقب طلاق (مخصوصا برای خانم ها) اشاره می کند. ((طلاق بگیره کجا بره؟)) ((طلاق بزرگترین مشکل برای خانواده ها. وای ببین چه اتفاقی افتاده. شکست، بدبختی.)) عقاید فیلمساز نسبت به طلاق چیزی است که ممکن است موافق اش باشید یا بشدت در برابرش جبهه گیری کنید.
در هر حال اپیزود چند لایه ی داستانی خوب دارد با یک پایان بندی غافلگیر کننده و جذاب.
اپیزود پنجم- زن و شوهر در کافه ای نشسته اند. گفت و گوهای آنها مجموعه ای پراکنده از موضوعات مختلف است. اگر من بجای زن مرد بودم، اگر من بجای مرد زن بودم، پدرم دلش پسر می خواست، مادرم دختر دوست داشت، تو باشگاه زنه می گفت اگه با بیشتر از ۲۰ تا مرد رابطه جنسی برقرار کرده باشی می شی فاحشه و غیره.
تفاوت های جنس زن و مرد نمایان ترین وجه اپیزود هستند. دوربین روبروی شخصیت ها قرار گرفته و دائما بین زن و شوهر جابجا می شود. همه چیز خیلی واقعی بنظر می رسد. مخاطب هنگام دیدن این سکانس احساس می کند به کافه رفته و دارد میز روبرویش، جاییکه زوجی صحبت می کنند را نگاه می کند. چهره و حرکات صورت مانیا اکبری و بیژن دانشمند جذابیت مُدرنی دارند که باعث می شوند مخاطب در طول اپیزود احساس خستگی نکند.
اپیزود ششم- زن و شوهر در کوپه قطار نشسته اند. زن کتاب ((بازی ها: روانشناسی روابط انسانی)) اریک برن را مطالعه می کند. زن کتاب را اینگونه توصیف می کند: ((کتاب خیلی خوبیه. راجب انواع بازیه آدماس با همدیگه، که چجوری با همدیگه بازی می کنن. روابط چقدر بازیه.))
در ادامه بحث به زمانی می رسد که شوهر مسافرت بوده و زن تنها در خانه.
زن: راستی یادم رفت بهت بگم که تو نبودی مریم با شهریار یه شب اومدن خونمون.
شوهر: شهریار کیه؟ ها؟ شهریار کیه؟
زن: شهریار دیگه، دوست مریم. بابا برات تعریف کردم که چطور با هم دوست شدن، کجا با هم دوست شدن، تو اسکی با همدیگه دوست شده بودن.))
شوهر: فامیل شهریار چیه؟
زن: من از کجا بدونم.
شوهر: چطور مردمو راه می دی خونه وقتی من نیستم؟
زن: عزیز من مردم نبود. من زنگ زدم مریم حالم خوب نبود، تنها بودم. گفتم مریم پاشو بیا پیشم امشب. بعد از ده دقیقه زنگ زد گفت دارم با شهریار می یام.
در اوج این جدال زن به شوهر می گوید با مریم همبستر شده و عشق بازی کرده. مرد هم عصبانی شده و او را کتک می زند.
اینکه مردان به خود حق رفیق بازی می دهند اما همیشه نسبت به دوستان زنانشان شکاک هستند یک مشکل جهانی است و در فیلم بخوبی بررسی شده. اما قضیه ی همجنس بازی مانا و مریم، حتی اگر واقعا رخ داده باشد، به شیوه ای نامأنوس بیان می شود. در واقعیت هیچگاه کسی چنین رخدادی را با لحن رُک و مستقیم مانا به شریک زندگی اش نمی گوید.
اپیزود هفتم- زن و شوهر در قایق موتوری در دریا هستند. اتفاق خاصی رخ نمی دهد. زُلالی آب و صدای موجش دل چرکین زن و شوهر را پاک می کند.
((بیست انگشت)) فاصله ی زیادی با فیلم های فیمینیستی اعصاب خورد کن دارد. مخاطب بین احساس همدردی برای جنس زن یا مرد نمی تواند یکی را انتخاب کند. فیلم بدنبال نمایش چهره ای خشن و ستمگر از مرد نیست، بلکه تلاشی است برای نمایش خصوصیات و روحیات درونی زنان (البته تنها قشر خاصی). خساست مرد از یک طرف و پستی زن از طرف دیگر، تعادلی ایجاد کرده که قالبی جذاب از معضلات فرهنگی و مذهبی ایرانیان و گاها معضلات جهانی را در بر گرفته. ((بیست انگشت)) خلاقیت و روانشناسی شخصیت فیلم های درجه یک در باب رابطه زوجین (مانند فیلم صحنه هایی از یک ازدواج) را ندارد اما شروع خوبی برای تولد یک فیلمساز است. امیدوارم مانیا اکبری با همان قدرت که در فیلمش برای بیان عقایدش مبارزه می کند، با سرطان نیز مقابله کند.

Into the Wild
به دل طبیعت وحشی
کارگردان : شان پن
لینک IMDb :
http://www.imdb.com/title/tt0758758
امتیاز : **** از ****
روزهای آغازین سال دوم دبیرستان، وقتی یکی از همکلاسی ها خواست دفتر حل ریاضیاتم را قرض بگیرد، در جوابش یک گاف بزرگ دادم: ((دارم دفتر ریاضیاتمو مطالعه می کنم! برو یه نیم ساعته دیگه بیا.)) تا پایان سال تحصیلی بچه ها به من می گفتند ((آقای مطالعه)). من هم برای اینکه بتوانم در جمع جا خوش کنم با شوخی و خنده در مورد این قضیه صحبت می کردم. این کاری است که انسان در حالت عادی انجام می دهد. سعی می کند با اجتماع همسو شود و شرایط محیط اطراف را به هر قیمتی بپذیرد. اما کریستوفر مک کندلس وقتی زندگی پست شهر نشینی و روابط اجتماعی احمقانه آدم ها را می بیند، تمام عناصر مادی و حتی بعضا عاطفی را زیر پا له می کند و پا به دل طبیعت می گذارد. او بدنبال کشف حقیقت زندگی خود و پُر کردن نواقص انسانی اش راهی سفر می شود. عمل به این سفر چالش برانگیز همان خطی است که من و شما را از این قهرمان واقعی (و نه فراواقعی) جدا می کند.
فیلم شان پن اقتباسی است از کتاب جون کراکائر. خود کتاب حول حواث زندگی یک شخصیت واقعی نوشته شده.
سال ۱۹۹۰. کریستوفر مک کندلس (امیل هرش) ۲۳ ساله به محض فارغ التحصیلی از دانشگاه اموری در آتلانتا، خانواده ی دوست داشتنی اما به هم ریخته اش را ترک می کند. پدرش (ویلیام هرت) که قبلا طراح ناسا بوده و مادرش (مارشا گی هاردن) همیشه با یکدیگر مشغول جر و بحث و دعوا بوده اند. این مسئله تاثیر منفی بر روحیه ی کریس و خواهرش (جینا مالون) گذاشته. کریس بعد از ترک خانواده پس اندازهایش را که تقریبا معادل ۲۵ هزار دلار است به انجمن بین المللی کمک به قحطی زدگان آفریقا اهدا می کند. کریس در عوض تن دادن به زندگی معمولی که والدینش برای او برنامه ریزی کرده اند، نام جدید الکساندر سوپر ترمپ (اَبَر ولگرد) را برای خود انتخاب می کند و با اتومبیل فرسوده اش عازم غرب می شود. وقتی اتومبیل از کار می افتد با سواری مُفتی گرفتن از ماشین های مختلف، حرکتش را به سوی آلاسکا ادامه می هد. او در راه رسیدن به سرزمین موعودش با آدم های مختلفی آشنا می شود و ماجراهای متعددی را تجربه می کند. از جمله قایق سواری روی رودخانه ی خروشان، آشنا شدن با یک زوج الکی خوشحال اروپایی، کار کردن در مزرعه و برداشت محصول، آشنایی و زندگی چند هفتگی با یک زوج هیپی (که فرزندشان به تازگی ترکشان کرده) و ملاقات با پیرمرد بیوه ی مهربانی که در نهایت پیشنهاد می دهد او را به فرزندخواندگی قبول کند و... در این میان، والدین و خواهر کریس، ناپدید شدن او را به پلیس اطلاع می دهند و روز به روز بر نگرانی شان افزوده می شود...
فارغ از نظر شخصی راجب سفر کریس و ایده آلیسم و سرنوشت اش، باید تیم فیلمسازی را بخاطر ساخت اثری تفکر برانگیز تحسین کرد. هنگامیکه کریس در ابتدای فیلم دلارهایش را آتش می زند و پیش به سوی طبیعت برمی دارد، انسانی است خام و بی تجربه و تمام هیبت اش خلاصه شده در جملات قصاری که از کتاب ها آموخته. اما گذران دوران و بعد از رویایی با انسان های مختلف و کُنش با طبیعت او را از تازه به بلوغ رسیده ای تبدیل به یک مرد پخته می کند.
طبیعت بکر آلاسکا از همان ابتدا مقصد کریس است. درحالیکه او مقصد را می شناسد از شناخت هدف عاجز است و تمام وقت بدنبالش می گردد. منتها تنها در پایان فیلم در بستر مرگ آن را می یابد و در واقع به فرزانگی و پختگی کامل می رسد.
شان پن بین وفاداری به رویدادهای واقعی یا تغییر آنها در خدمت ملودرام، دومی را برگزیده. سیر بسیاری از حوادث فیلم با آنچه در واقعیت رخ داده متفاوت است. بطور مثال در پایان فیلم کریس که حال و روز خوشی ندارد اما دارد به فرزانگی می رسد، نام واقعی اش (و نه سوپر ترمپ) را بر سر در اتوبوس محل زندگی اش می نویسد. درحالیکه در واقعیت او یادداشتی با چنین مضنونی نوشته: ((به کمکتان احتیاج دارم. زخمی هستم و رو به مرگ، و آنقدر ضعیف که نمی توانم از اینجا بروم. من تنهای تنها هستم. این شوخی نیست. محض رضای خدای منتظر بمانید تا برگردم و مرا نجات دهید. رفته ام همین اطراف کمی میوه جمع کنم و تا عصر برمی گردم. ممنون. کریس مک کندلس.))
تغییراتی که شان پن داده تا ((به دل طبیعت وحشی)) را در جهت آرمانگری ها و اندیشه های خود پیش ببرد در دل درام فیلم به خوبی قرار گرفته اند. اصلا آنقدر فضای فیلم صادقانه و بی آلایش است که انگار تیم فیلمسازی بدون دستکاری در طبیعت تنها با دوربین رابطه ی خالصانه ی انسان و طبیعت را ضبط کرده اند. خوشبختانه مدیر فیلمبرداری، اریک گوتیه، وسوسه ی برداشت های زیبا و کادرهای تمیز از مناظر باز را کنار گذاشته و وظیفه ی خود را بعنوان مدیر ابزار نمایش نفس گیر زندگی کریس به خوبی انجام داده.
تصور کسی جز امیل هرش در نقش کریس دشوار است. او برای حضور در بخش هایی از فیلم مجبور شد ۲۰ کیلو وزن کند و در سرما آلاسکا بدون پیراهن با هیکل نحیف بدنبال غذا بگردد و حتی گاهی مواقع بدلکاری های خطرناکی انجام دهد. هرش اشتیاق سفر کریس را درک می کند و گذار و سیر درونی شخصیت را طی می کند.
چون شان پن نقش برخی شخصیت ها را در فیلمنامه گسترش نداده، بازی بازیگران این نقش ها (مانند ویلیام هرت و مارشاگی هاردن والدین کریس) چندان به چشم نمی آید. در این میان باید به بازی درخشان هال بروک در نقش پیرمرد اشاره کرد که برایش یک نامزدی اسکار به ارمغان آورد.
در مجموع ((به دل طبیعت وحشی)) تجربه ناب و لذت بخشی است که هر بیننده ای را راضی می کند. البته بنظرم فیلم یک اشکال جزئی دارد که نمی دانم باید گردن فیلمنامه انداخت یا تدوین. در حالیکه فیلم روایت شناوری را طی می کند، یکی دو باری بنظر می رسد افرادیکه کریس ملاقات می کند بعنوان نقاط پیرنگ فیلمنامه بکار گرفته شده اند.

Canaan
کنعان
کارگردان : مانی حقیقی
لینک IMDb :
http://www.imdb.com/title/tt1283889
امتیاز : 1/2** از ****
خوشبختانه سومین ساخته ی فیلمساز جوان و با استعداد، مانی حقیقی، برخلاف دو فیلم قبلی اش فرصت اکران عمومی پیدا کرد. فیلمنامه با همکاری اصغر فرهادی بر اساس داستان ((تیر و ستون)) نوشته آلیس مونرو به نگارش در آمده. اینکه حقیقی و فرهادی قبلا فیلمنامه ی فیلم موفق ((چهارشنبه سوری)) را با یکدیگر کار کرده اند، سطح توقعات را بالا می برد.
فضاها و آدم های ((چهارشنبه سوری)) و ((کنعان)) شباهت هایی دارند. طبقه نیمه مرفه و روشنفکر جامعه را نشان می دهند که درگیر مصائب خانوادگی، شک و تردیدهای رفتاری و معضلات روحی شده اند. آنها در آپارتمان های امروزی و در استرس فضای شهری زندگی می کنند. از این اشتراکات ظاهری که بگذریم، با دو فیلم متفاوت روبرو هستیم. ((چهارشنبه سوری)) روایت سر راستی دارد چون اصغر فرهادی فیلمسازی است که از زوائد و اضافات دوری می کند و نمایش واقعیت عریان بیشتر از هرچیز برایش اهمیت دارد. نگاهی بیندازید به شلختگی محل زندگی شخصیت ها و اوضاع پریشانشان. اما مانی حقیقی صافی و رنگ و لعاب را می پسندد و به درام اعتقاد دارد. حال و هوای ((کنعان)) چه در طراحی صحنه و لباس ها گرفته و چه در کارگردانی، شیک است. فیلمنامه ی فیلم برخلاف ((چهارشنبه سوری)) گُنگ است و مخاطب برای آنکه بتواند با شخصیت ها همذات پنداری کند باید قسمت های مجهول زندگی آنها را ذهن خود ساخته و با گذشته ی نامعلومشان کلنجار برود.
شخصیت اصلی فیلم زن ۳۵ ساله ازدواج کرده ای است که بعد از ده سال زندگی مشترک احساس می کند به هیچ یک از اهداف و آرزوهایش نرسیده و با وضعیت فعلی اُمید به آینده ندارد.
مینا (ترانه علیدوستی) یکسالی است که قصد دارد از همسرش مرتضی (محمدرضا فروتن) جدا شود. مینا به مادر پیر مرتضی (که در شمال زندگی می کند) تلفنی گفته آنها می خواهند طلاق بگیرند. مرتضی که نگران وضعیت سلامت مادرش است، قبول می کند درصورتیکه مینا با او به شمال آید تا به مادر بگویند مشکلی بینشان نیست، طلاق نامه را امضا کند. بنظر می رسد مینا دیگر علاقه ای به مرتضی ندارد و در طول فیلم مستقیم و غیرمستقیم دلایل مختلفی برای جدایی می آورد مانند: پذیرفته شدن برای ادامه تحصیل در دانشگاهی در کانادا (مرتضی حاضر نیست کانادا بیاید)، تغییر شخصیت مرتضی در این سال ها (مرتضی دیگر آن استاد صادق دانشگاه نیست و در کار ساخت و ساز اشباع شده) و مهمترین دلیل در دیالوگی با چنین محتوایی بیان می شود: ((می خوام تنها باشم. نمی خوام وقتی صبح از خواب پا می شم یکی کنارم باشه. نمی خوام وقتی شب دیر می کنم یکی نگرانم بشه...))
این وسط دو مانع بزرگ سد راه تصمیم مینا هستند. اول اینکه حامله است (مرتضی خبر ندارد) و می خواهد بچه را سقط کند. وقتی از او پرسیده می شود ((چرا وقتی می خوای طلاق بگیری حامله می شی؟)) پاسخ می دهد: ((دلم براش سوخت.))
دوم اینکه خواهرش آذر (افسانه بایگان) بعد از جدایی از همسر و مرگ فرزند در آلمان، تازه به ایران برگشته و قرار است مدتی مهمان خانه ی مینا باشد.
این وسط شخصیت چهارمی هم داریم بنام علی (بهنام رادان). او سال ها پیش همکلاسی مینا و شاگرد مرتضی بوده اما سال سوم هنگامیکه مینا و مرتضی ازدواج می کنند از دانشگاه انصراف می دهد. حالا علی با آنها دوست خانوادگی است. در واقع علی خوش رفتار با طرز صحبت شیوایش مرهم درد دیگر شخصیت ها و کسی است که آدم های افسرده ی فیلم با دیدنش لبخند می زنند.
مینا و مرتضی شمال می روند اما هنگامیکه به خانه مادر می رسند با آمبولانس و جمعیت سیاه پوش مواجه می شوند. مینا خود را مقصر مرگ مادر می داند. مرتضی دلداری اش می دهد. همزمان در تهران علی و آذر با یکدیگر آشنا شده و بعنوان دو دوست با هم وقت می گذرانند...
شخصیت پردازی در ((کنعان)) به مرور و آرام آرام در طول داستان انجام می پذیرد و تا پایان فیلم مخاطب مطمئن نیست شخصیت ها را بخوبی شناخته یا نه. این نوع شخصیت پردازی وزنه ی سنگینی بر دوش تیم بازیگری گذاشته که خوشبختانه در مجموع موفق عمل کرده اند. در این میان بازی ترانه علیدوستی درخشان تر است. او از سبک بازی تئاترگونه اش در ((چهارشنبه سوری)) فاصله گرفته و علیرغم اینکه نسبت به شخصیت مینا ده سال کوچکتر است، کارش را بخوبی انجام داده. البته گریم خوب چهره و آرایش مناسب سن و شخصیت شکسته ی مینا، لباس های گشاد و کفش های پاشنه دار صدا تولید کن نیز در بسط شخصیت به کمک علیدوستی آمده اند.
مینا از جنس زنان ناپایدار سینمای مُدرن و به اصطلاح زنان خاکستری است. این شخصیت ها چند سالی است در سینمای ایران باب شده اند و آدم هایی هستند کاملا متفاوت با زنان اسطوره ای سینمای بیضایی یا زنان درد کشیده ی فیلم های کیمیایی. شاید بتوان گفت مینا ((کنعان)) یکجورهایی زن ایرانی کامل تر شده آثار مهرجویی و فیلم هایی همچون ((هامون)) و ((سارا)) است.
مهمترین ضعف فیلمنامه شخصیت پردازی ضعیف علی است. این آدم جایگاه مستقلی در بطن داستان ندارد و بنظر می رسد بیشتر برای توضیح دیگر شخصیت ها گماشته شده. جاهایی در داستان که علی حضور پیدا می کند، با گفت و گوهایش ابهاماتی بی دلیل در ذهن ایجاد می کند و مخاطب را به بی راهه می کشاند. اما مشکل واقعی چیز دیگری است. متاسفانه علی تبدیل به یک تیپ مثبت تکراری و تصنعی شده. کاری جز گوش کردن به درد و دل دیگران و یاری دادنشان ندارد، درحالیکه پتانسیل شخصیتی اش کشش بیشتر از اینها را دارد. ترانه علیدوستی در دفاع از شخصیت پردازی علی گفته: ((علی برای من مثل نسیم خنکی است که هر از گاهی به دنیای پر تنش کنعان می وزد.)) و در جای دیگری گفته: ((علی تنها آدمی در کنعان است که مینا و رفتارش و تنهایی اش را می فهمد. او را همانطور که هست می پذیرد. تنها دوست حقیقی اوست که از او توفع تغییر دادن خودش را ندارد. کتمان نمی کنم که این فضا در فیلم وجود دارد که علی خیلی به مینا علاقمند است و مینا هم هینطور. آن دو هم دانشگاهی بوده اند و مرتضی استاد آنها بوده. به هر حال یک صمیمیت و پیوستگی عاطفی سال های سال میان آنهاست و علی تنها کسی است که مینا قبولش دارد.))
درحالیکه کارگردان و تدوینگر به شیوه کلاسیک، با ریتم روان و دقت عمل وظایف خود را اجرا کرده اند، آهنگساز فیلم، کریستف رضاعی، قطعه هایی عجیب ساخته که هیچ ربطی به داستان فیلم ندارند و جز مزاحمت هیچ کاربرد دیگری ندارند.
این همه ایراد گرفتم چون انتظارم از ((کنعان)) بالا بود و شروعش را دوست داشتم اما حیف که ضعف های کوچک به مرور انباشته شده و برای فیلم دردسر درست کرده اند. آن پایان بندی ناشیانه هم (گیرم که بر اساس پایان داستان تیر و ستون باشد) اصلا شایسته ی فیلم نیست.

نسکافه داغ داغ
کارگردان : علی قوی تن
امتیاز : 1/2 از ****
((نسکافه داغ داغ)) با سه سال تاخیر بالاخره اکران شد. فیلمی موزیکال با فضای شاد و پُر از سرود و ترانه و موسیقی. با این کیفیت پایین ساخت و بی سلیقگی بعید است فیلم به هدف اصلی اش، جذب مخاطب عام، برسد. انتخاب بازیگران (در رأس همه یکتا ناصر و بازیگر نقش شوهرش داوود اکرمیان) با بی سلیقگی کامل صورت گرفته، تنظیم صدا و اُفت و خیزهایش نامناسب است، تدوین صحنه های موزیکال بدجوری توی ذوق می زند، داستان بارها تکرار شده ی فیلم هیچ جذابیتی ندارد، گریم یکتا ناصر در نقش مادر بزرگ ناشیانه است و غیره.
زن جوانی بنام نیکا (یکتا ناصر) به گویندگی برنامه های تلویزیونی علاقه دارد اما شوهرش (داوود اکرمیان) که یک کارخانه عروسک سازی رو به ورشکستگی را اداره می کند مخالف کار کردن اوست. این زوج دختر و پسر کوچکی دارند که بیشتر اوقات توسط عمه ی سختگیرشان نگهداری می شوند. شوهر از اینکه نیکا بجای خانه داری و نگهداری از بچه ها، تا دیر وقت در استودیو کار می کند عصبانی است. او می خواهد درخواست طلاق دهد و با یکی از کارمندان کارخانه اش ازدواج کند.
نیکا با گریم سنگین در نقش مادربزرگ ۷۵ ساله مجری برنامه کودک است. او محبوبیت خاصی بین بچه ها پیدا کرده. شوهر که نمی داند نقش مادربزرگ را نیکا بازی می کند، تصمیم می گیرد امتیاز ساخت عروسک مادربزرگ را بخرد. نیکا با کمک استاد خود آقای بندری (مرحوم خسرو شکیبایی) دست به ترفندهایی می زند و ... .
در خوش بینانه ترین حالت ممکن می توان امید داشت عده ی معدودی از کودکان و والدینشان ((نسکافه داغ داغ)) را بپسندند. از فضای شاد که بگذریم، این فیلم هیچ خاصیت مثبت دیگری ندارد.

Scream of the Ants
فریاد مورچه ها
کارگردان : محسن مخملباف
لینک IMDb :
http://www.imdb.com/title/tt0949524
امتیاز : *** از ****
سرنوشت با انسان ها چه می کند؟
چند ماه پیش وقتی به میهمانی خانوادگی رفته بودم، مادربزرگ خاطرات سال های انقلاب و جنگ را تعریف می کرد. اینکه چطور جوان هایی مثل دایی حسین، برادران علم الهدی، محمد جهان آرا، محسن مخملباف و بقیه یک جایی دور هم جمع می شدند و برای رسیدن به ایده آلیسم نقشه می کشیدند. آنها مبارزانی بودند که نه فقط در سطح فکری، اگر لازم بود عملیات فیزیکی نیز انجام می دادند. از پخش اعلامیه و ایراد سخنرانی گرفته تا تظاهرات و ترور مافوق های حکومت شاه. حالا دیگر سال ها گذشته. بعضی مُرده اند، عده ای سیاسی شده اند و تعدادی مبارزه را فراموش کرده و خانواده دوست شده اند. چون اطلاعات سینمایی من نسبت به بقیه بیشتر بود، مادربزرگ سرنوشت فیلمسازی مخملباف را از من جویا شد. مادربزرگ که خانه اش در خرم آباد است، آخرین بار اوایل دوران انقلاب یک هفته ای پذیرای خانواده مخملباف بوده، حالا می پرسد: ((آن جوان مجنون انقلابی کجاست؟)) واقعا کجاست؟!
مخملباف فیلمساز محبوب نسل انقلاب و سال های آغازین بعد از آن بود. او در فیلم ها و مصاحبه هایش از تحول گرایی، نو اندیشی و حرکت دگرگونی صحبت می کرد. اما گذشت زمان نشان داد اکثر آثارش تاریخ مصرف دار هستند (برخلاف فیلمسازی مثل کیارستمی). دیگر بر مخاطب تاثیر نمی گذارند و از نظر تکنیکی و اندیشه بسیار کهنه شده اند. خود مخملباف در سال های آخر حضور در ایران متوجه این مسئله شد. به همین خاطر سعی کرد با نگاهی نو و ساختاری مشابه آثار کیارستمی، اعتبار بین المللی کسب کند. فیلم ((نون و گلدون)) را در نظر بگیرید. از نظر تکنیکی شباهت فاحشی به ((نمای نزدیک)) کیارستمی دارد، اصلا انگار قسمت دوم آن فیلم است! و اما از نظر داستانی نشان می دهد نه تنها مخملباف هنوز با ایده آلیسم اش فاصله زیادی دارد، مثل اینکه رسیدن به ایده آلیسم لعنتی اصلا شدنی نیست. داستان فیلم ((نون و گلدون)) درباره ی سربازی است که مخملباف جوان در دوران شاه زخمی کرده بوده، حالا سال ها از آن ماجرا گذشته، سرباز برای گرفتن خون بها به سراغ مخملباف (که فیلمساز شده) می آید. قصد ندارم ((نون و گلدون)) را تحلیل کنم، فقط بگویم مخملباف در پایان فیلم نتیجه می گیرد ((اگر برای نجات بشر باید خشونت به خرج دهم، پس من نمی خواهم دنیا را نجات دهم.))
جمله ی بالا نقطه عطفی شد در زندگی فیلمساز. تغییر اندیشه ها، نگرش ها، فلسفه ها و مهمتر از همه بیان پرسش هایی تازه که باید در فیلم هایش مطرح می شدند. بیان این پرسش ها در باب هستی، نیازمند فضای باز فیلمسازی است. به همین خاطر مخملباف از ایران خارج شده و در کشورهای شرقی اطراف چند فیلم ساخت که در مجموع چندان چشمگیر نیستند. آخرین آنها ((جنیست و فلسفه)) بود که بیشتر شبیه کلاس درس اول ابتدایی فلسفه می ماند تا یک اثر واقعی و متاسفانه آنقدر خام و بدساخت بود که نسبت به آینده ی مخلباف نااُمید شدم و اشتیاقم را برای دیدن تازه ترین ساخته اش ((فریاد مورچه ها)) از دست دادم. تا اینکه امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم دریایی از مورچه های ریز جان باخته بالش را پُر کرده اند. این بیچاره ها زیر سر من له شده اند. ((کیست که صدای فریاد مورچه ها را بشنود؟!))... و این شد بهانه ای برای دیدن ((فریاد مورچه ها)) که خوشبختانه از آنچه انتظار داشتم فیلم بهتری بود.
((فریاد مورچه ها)) در نگاه اول یادآور شاهکار تارکوفسکی، ((نوستالگیا))، است. هر دو فیلم داستان سفری رازآمیز و مملو از نمادگرایی در جستجوی خدا هستند. هر دو فیلم نگاهی هوشمندانه به مقوله ی سیاست دارند و مذهب و عرفان را مورد توجه قرار می دهند. هدف اصلی شان رسیدن به پاسخ این سوال است: ((آیا خدایی وجود دارد یا خیر؟)) مخملباف و تارکوفسکی به شیوه های خاص خود با سرنخ بدنبال پاسخ می گردند. واضح است که هیچکدام نمی توانند به پاسخ منطقی برسند، هر چند که تلاش تارکوفسکی ستودنی تر است. شخصیت اصلی فیلم تارکوفسکی علیرغم اینکه به درک منطقی از هستی خدا نمی رسد، اما در پایان به یک سعادت روحی نائل می شود (و چون مخاطب با شخصیت همذات پنداری می کند، به احساسی مشابه می رسد). فیلم مخملباف در موشکافی شخصیت ها و دین فاقد عمق کافی است و در پایان به هیچ نتیجه ای نمی رسد (شاید هدف فیلمساز همین بوده). با این حال ((فریاد مورچه ها)) بعنوان فیلمی تجربی ستودنی است و قطعا ارزش دیدن دارد.
مخملباف از اولین نمای فیلم شروع می کنم به نمادگرایی. هندوستان، ریل قطار وسط بیابان خشک و بی آب و علف. زن جوانی (لونا شاد) روی صندلی چوبی در میان ریل ها نشسته، دست کش پشمی چشمانش را پوشانده. یعنی می خواهد خدا را ببیند اما عاملی (در اینجا دست کش) نمی گذارد. شوهر (محمود شکراللهی)، با دستان خود چشم هایش را پوشانده. یعنی به اختیار خود علاقه ای به دیدن خدا ندارد. صدای حرکت قطار را می شنویم. شوهر از یکی از چند پسر بچه ی برهنه ای که آنجا هستند می پرسد: ((هی پسر، فکر می کنی قطار داره می یاد؟)). پسر پاسخ می دهد: ((از وقتی ما متولد شدیم تا به حال قطار از اینجا عبور نکرده)). شوهر: ((پس این صدای چیه؟)). پسر بچه: ((این باده که می وزه. مردم فکر می کنند قطار می یاد)). کنایه ای به اسرار آمیز و جادویی بودن کشور هندوستان برای تورسیت ها.
در قطار زوج خوشبخت ما با روزنامه نگار کنجکاو هندی روبرو می شوند. روزنامه نگار از آنها می پرسد برای چه به هندوستان آمده اند. زن پاسخ می دهد: ((ما دنبال یه مرد خاصیم... مردی که اسمش مرد کامله... اون یه جور معجزه می کنه.)) روزنامه نگار: ((می دونین، اکثریت توریست هایی که می آن به هند یه جورایی احمقند!)) درحالیکه زن باایمان به سفر آمده و مشتاق دیدار مرد کامل است، شوهر (که یکجورهایی کمونیست است) اعتقادی به این چیزها ندارد و تنها بخاطر زن به این سفر آمده. بگذریم. روزنامه نگار با لوکوموتیو ران قرار گذاشته تا به جلوی قطار رفته و شاهد هنرنمایی پیرمردی باشد که با چشمانش قطار را نگه خواهد داشت. روزنامه نگار زوج را به تماشای این صحنه دعوت می کند.
پیرمردی بنام بابا که روی ریل نشسته باعث ایستادن قطار می شود. جماعتی از فقرا از اطراف هجوم برده و از مسافران شاباش می گیرند! زوج تحت تاثیر قرار گرفته و از بابا فیلم می گیرند. روزنامه نگار از بابا می پرسد: ((چند ساله اینجایی؟)) بابا: ((باید هفت هشت سالی باشه، زمان از دستم در رفته... سرگردون رسیدم به اینجا روحم گفت زندگی چه فایده ای داره. از نااُمیدی خوابیدم روی ریل فکر می کردم قطار می آد منو له می کنه. نشستم اینجا و از تشنگی و گشنگی از حال رفتم. اون وقت روحم گفت حتی یک قطار هم نمی آد. بعد قطار اومد و من هر چی کردم نتونستم از بی حالی بلند شم. راننده قطار رو نگهداشت و مسافرها ریختند پایین گفتند معجزه شده! مسافرها می پرسیدند، بابا چه جوری با چشمات قطار رو نگهداشتی؟ گفتم من قطار رو نگه نداشتم، راننده نگه داشت... من قطار رو با چشمام نگه نداشتم. راننده قطار رو نگه داشت. گداها می آن از مسافرها غذا گدایی می کنند. مردم نمی ذارند من برم. منو به خانواده ام برگردونین!)) مخملباف باورهای محلی هندوستانی ها (و ملیت های مشابه) را در سکانس ایستادن قطار و بعد ها در سکانس های پایانی فیلم بشدت زیر سوال می برد. توجه داشته باشید مخملباف باورها را به سُخره نمی گیرد، فقط پرسش هایی را مطرح می کند که پاسخشان بر عهده ی مخاطب و عقایدش است.
در راه جستجوی برای یافتن مرد کامل، زوج به شهر می رسند. در آنجا به پیشنهاد زن به شیوه ی فقرای هندی ازدواج محلی می کنند.
شب اول هجله. شوهر: ((من امشب می خوام زندگیمو از نو شروع کنم. می خوام با چشمای تو دنیا رو ببینم... امشب، می خوام از تو پُر بشم. از تو خالی بشم. امشب می خوام پاهاتو ببوسم. دستاتو ببوسم. امشب می خوام سر رو سینه هات بذارم، از تپش قلبت خوابم بره. هند چقدر قشنگه امشب.)) زن: ((قصه ی گاندی رو شنیدی؟... گاندی شبی که پدرش مُرد، رفت پیش زنشو و تا صبح با اونش بازی کرد. بعد از خودش بدش اومد. فکر کرد که آدم چقدر می تونه حقیر باشه و تن به لذت های کوچیک بده برای اینکه اندوه های بزرگ رو فراموش کنه. بعد، از اون به بعد تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت عشق بازی نکنه، مگر اینکه برای بچه دار شدن. میای من و تو هم فقط یه بار... ما هم فقط یکبار برای اینکه بچه دار بشیم...)) مرد: ((من بعنوان پدر یه بچه نمی خوام کسی رو به این دنیای احمقانه دعوت کنم.)) زن: ((چون من مادر می شم!)) از جدال زن و شوهر براحتی می توان تشخیص داد که این دو شخصیت هایی کاملا متفاوت هستند با طرز فکرهای متضاد. زن عارف و دارای روحیات مختلف مذهبی است و حاضر است برای پوشاندن خلأ مذهب از لذت های عُرف دنیوی بگذرد اما مرد کمونیست و بی خداست و معتقد است اگر خدایی دلسوز و بشر دوست داشتیم این همه بدبختی دامن گیر دنیا نمی شد.
شوهر از حرف های زن در شب اول عروسی ناراحت شده، راهی کوچه و خیابان می شود. سپس با پرداخت ۲۰۰ دلار شب را با فاحشه ای می گذراند. شوهر و فاحشه به محلی که شبیه عبادتگاه است و مملو از مجسمه خدایان است می روند. شوهر با تعجب می پرسد شما در هند چند خدا دارید؟ زن پاسخ می دهد سه میلیون خدا. مرد رو به مجسمه ی گاو (یکی از خدایان) کرده و می گوید: ((اینطوری نگام نکن خجالت می کشم. آخه قربونت برم. قربون اون تنهایی قبل از بینگ بانگ ات برم. آخه چه مرضی بود پدر سوخته که ما رو کشوندی اینجا، ما رو بوجود آوردی، کجای تو قدرت داره؟ چیه اصلا این؟ در خلأ آنقدره دلم می خواد اسیرت بشم. بسمه آزادی. دیگه خسته شدم... تو گاوی! چهار دست و پات رو زمینه. می گه خدا تو آسمون هاست. اونه که زن و شرابو خلق کرده. می گن اونه، می فهمی؟ تو هیچکاره ای. ولی بالاغیرتن با خلقت *سانسور* که درست کردی این یه کارت درست بوده. زن و شراب.)) حضور شخصیت بی خدا شوهر در کشوری که سه میلیون خدا دارد اغراق های عجیبی بوجود آورده.
ادامه ی داستان فیلم را بازگو نمی کنم. فقط به این نکته اشاره کنم که هر چه سفر به انتها نزدیک تر می شود، فاصله ی عاطفی-فکری بین زن و شوهر بیشتر شده و در پایان این دو به عناصری کاملا متضاد تبدیل می شوند. زن به فلسفه هندو و عقاید عارفانه نزدیک و نزدیک تر شده، شوهر بیشتر از همیشه از خدا فاصله می گیرد.
نیت زن و شوهر در ابتدا مشترک است، پیدا کردن خدا. خدا هدف داستان و راوی حوادث است. مخملباف برای نشان دادن سردرگمی عقایدی انسان ها بهترین لوکیشن را انتخاب کرده. کشور هند با سه میلیون خدا. جاییکه ۹۹ درصد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند و بدبختی شان را تقصیر خود می دانند. بله، درست شنیدید. طبق مذهب هندو محرومیت، موفقیت، تلخی و شیرینی نتیجه ی رفتارهای انسان در زندگی های قبلی است. اگر در زندگی قبلی تان بد زیسته باشید و گناه کرده باشید، در این زندگی بدبخت و بی نوا خواهید بود. پس اگر فقیرید، بدانید دلیلش خودتان هستید و نه دیگران. نمی دانم چند صد سال (یا شاید هزاران) است که هندی ها به این عقاید استوار هستند و کاملا ایمان دارند. حالا بنظر شما یک زوج ایرانی می تواند در چنین کشوری مرموز و خاص، به خدایی که در فرهنگ ایرانی شناخته نزدیک تر شود؟
یکی از تفاوت های عمومی جنسیت زن و مرد درجه ایمان است. معمولا زنان نسبت به مردان معتقد تر هستند. منظورم تنها عقیده به خدا نیست. مثلا زن ((فریاد مورچه ها)) عمیقا به قدرت شخصیت مرد کامل ایمان دارد، حتی وقتی متوجه می شود این آدم شمایل عادی دارد و فاقد جلای ظاهری است. اما شوهر حتی حاضر نیست نگاهی به مرد کامل بیندازد. حالا اینکه چرا زنان نسبت به مردان در مسائل عقیدتی استوار تر هستند بحث محافل بسیاری بوده و پیچیدگی هایش خارج از محدوده ی این متن هستند. بنظرم این تفاوت به نوع جهانی بینی بر می گردد. شمایل کلی مرد (شخصیت شوهر فیلم هم شامل می شود) واقع گرایی ذهنی است، با عینیت ذهنی آنچه را که می بیند بررسی می کند. شمایل کلی زن (شخصیت زن فیلم هم شامل می شود) واقع گرایی عاطفی است، بر اساس عاطفه عینیات را بررسی می کند. به همین خاطر است که زن فیلم به برخی رفتارهای هندی علاقمند می شود (حرف دلش را گوش می کند) اما شوهر هیچ یک را نمی پذیرد (با عقلش جور در نمی آیند).
مرد و زن جفت گیری می کنند تا ذات رادیکالشان در هم آمیخته شده، عقاید مشترکشان چیز مُلایمی بین واقع گرایی ذهنی و عاطفی شود. زوج ((فریاد مورچه ها)) در ابتدا نه فقط در جستجوی خدا، بلکه برای یافتن مسیر در هم آمیختن عقاید راهی سفر شده اند. البته هر چقدر سفر طولانی تر می شود، عقاید آنها دورتر از یکدیگر شده و رادیکال تر می شود.
نابازیگران هندی حضور باشکوهی در فیلم دارند و به بهترین شکل ممکن فضای زندگی هندی را بازسازی می کنند. بازیگران نقش های اصلی، لونا شاد و محمود شکراللهی، نقش آفرینی متوسطی ارائه کرده اند. اندام فیزیکی و چهره شان مناسب خصوصیات شخصیت هایشان است اما صدای نامناسب و ناتوانی دو بازیگر در ارائه حرکات صورت و ری اکشن های مناسب (مخصوصا در نیمه ی اول فیلم)، ضربه ی بزرگ به کلیت کار زده.
اساسی ترین مشکل فیلم تدوین واقعا ضعیف و مثلا سبک دار است که به نظر می رسد فیلمساز عمدا از آن استفاده کرده. برداشت های زیبا در ((فریاد مورچه ها)) بسیار هستند که بعنوان تک فریم و قاب عکس جذاب هستند. متاسفانه این برداشت های زیبا گاهی اوقات بیش از حد کشدار می شوند و ریتم منطقی را بر هم می زنند. مخصوصا زمانیکه شخصیت ها در حال ارائه سخنرانی های فلسفی طولانی هستند.